eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
814 ویدیو
70 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
🟢 سال های طولانی بعد از دفاع مقدس از فیض منبر در هیات الوارثین استفاده کردیم. او همیشه با سوز و گداز میگفت : خدا نکند به مرگی غیر از از این دنیا برویم و او با از جمع ما رفت و به آرزویش رسید @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 🇮🇷 🔴 . دکتر حاج علیرضا زاکانی ✅ حاج عبدالله اهل تهجد و شب ‌زنده‌داری‌ بود. یکبار او را در بهشت زهرا(س) دیدم. باهم سلام و علیک کردیم. دوباره او را در قطعه 27 دیدم. او مرا ندید. از لابلای مزار شهدا عبور می‌کرد، لا اله‌الا‌الله می‌گفت و می‌لرزید. پیش خودم می‌گفتم: «او چه می‌گوید؟ چه می‌بیند که این گونه می‌لرزد.» 🔸بچّه های گردان(تخریب) هر کدام به نوعی از او بهره می بردند. هر کس در مرتبه ای. حالا هم که به رسیده، هدایت های او قطع نشده. در گرفتاری های زندگی می رویم سر قبر او، متوسل می شویم و از کمک هایش بهره مند میشویم. 🔶 فرمانده تخریب و مهندسی رزمی لشگر10 در عملیات والفجر8 و در شهر فاو در اولین روزهای اسفند سال 1364 به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای چیذر به خاک سپرده شد. @alvaresinchannel
شب حضرت علی اکبر علیه السلام و به یاد 🌷🍃 شهادت عملیات نصر4 : 1346/4/1 : 1366/4/14 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🍃🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🍃🌹 : سوم مرداد 67 محل شهادت : ✍️✍️✍️✍️ راوی روز دوم مرداد ۶۷ برای انجام عملیات دفاع سراسری رفتیم اهواز ، . نماز مغرب و عشا و که خواندیم یکی از مسئولین گردان برای توجیه عملیات و ماموریت های_تخریب آمد. اول صحبتش از نحوه شهادت ( معاون گردان حضرت زهرا) که روز قبل یه شهادت رسیده بودند و این که ظاهرا بعثی هاا بنزین ریخته بودن روی پیکر مطهرش و آتیشش زده بودن گفت. بچه هایی که حاج سعید تراب رو میشناختن( منجمله من) با شنیدن نحوه شهادتش خونمون بجوش اومده بود. بچه ها توجیه و به گردانها مامورشدیم. بغیر از سیم چین ووسایا مورد نیاز ... به نفرات تخریب اسلحه کلاشینکف هم تحویل داده شد که ضمن معبر زدن با سایر رزمندگان به دفاع و عقب راندن عراقیها بپردازیم . من و به یکی از گروهانهای (ع) مامور شدیم . شب تا صبح درحرکت بودیم تا به خط تعیین شده(پاسگاه زید) برسیم. نماز صبح را که خواندیم زدیم به خط . در حین کاربرادر رضا کاشی هم بما ملحق شد . دشمن هرچقدر در توانشون بود تانک و زرهی آورده بودن اما نیروی ایمان رزمندگان خاکریز به خاکریز عراقیها رو عقب میراند. باید درحین پیشروی سنگرهای عراقیها رو پاکسازی هم میکردیم وچون عراقیها خیلی سریع عقب نشینی میکردن ماهم فقط با انداختن نارنجک توسنگرهاشون پاکسازی رو انجام میدادیم . من و شهید خانی فرسنگی و سایر رزمندگان دیگه رسیده بودیم به آخرین خاکریز عراقیها . فقط یک خاکریز کوتاه یک متری مابین ما و عراقیها بود فاصلمون حدود ۱۵ متر بود. اولش بچه ها به اشتباه فکر کردن عراقیها، بچه های هستن ولی بعداز اینکه دو سه تا از بچه ها رو زدن فهمیدیم عراقین . یکی از بچه ها در حین تیراندازی گلوله ای خورد به بازوش و مجروح شد. بچه ها تقریبا با آتیش عراقیها همونجا زمین گیر شدن. من توی یک لحظه از خاکریز خودمون عبور کردم و خودمو رسوندم به اون خاکریز یک متری. بچه های دیگه کپ کردن و نیومدن و من تنهایی پشت همون خاکریز بودم . با عراقیها حدود ۵ متر فاصله داشتم. فشنگ کلاشم تموم شد و دیگه کاری از دستم بر نمیومد . فقط یک نارنجک تو جیب بغلم نگهداشته بودم تا اگر بحث اسارت پیش اومد ازش استفاده کنم. چند بار تلاش کرد بسته های ۱۰ تایی فشنگ برام پرت کنه که بهم نمیرسید . عراقیها هم که منو تنها دیده بودن با انواع مهمات (آرپی جی.تیربار ونارنجک) به سمت من شلیک میکردند. توی دو مرحله که نارنجک انداختن دوتا ترکش نارنجک خورد تو دست و پای چپم . خانی فرسنگی و بقیه بچه ها برای اینکه منو نجات بدهند دائم آتیش میریختن بسمت عراقیها و بمن میگفتن آتیش میریزیم رو سرشون تو برگرد عقب . شهید خانی فرسنگی چند بار سرشو از خاکریز آورد بالا و با کلاش آتیش میریخت و من هر بار میدیدم تک تیرانداز عراقی بسمتش شلیک میکرد. دفعه آخری که سرشو آورد بالا که آتیش بریزه من دیدم عراقیا تیری زدن تو گونه اش .چند لحظه بعد با رسیدن نیروهای کمکی شرایط عوض شد و آتیش بچه ها بیشتر شد و من تونستم خودمو بکشم عقب. امداد گر دست و پای منو پانسمان کرد و گفت اگه میتونی خودتو بکش عقب . من قبل از رفتن چون هنوز باورم نشده بود که خانی فرسنگی شهید شده باشه رفتم که چفیه رو از روی صورتش بردارم ببینمش ولی امدادگر نگذاشت و گفت خودتو بکش عقب. لنگ لنگان میومدم که رضا کاشی رو دیدم تیر خورده تو رانش و یکی از بچه ها داشت روی زمین میکشیدش عقب . منم که رسیدم بهشون دوتایی دستای کاشی رو گرفتیم و میکشیدیمش درحالیکه خودمم لنگ میزدم. تا اینکه وانتی رسید و سوارش شدیم و اومدیم . سالها بعد که رفته بودم سر قبر شهید خانی فرسنگی تو قطعه ۴۰ بهشت زهرا ، مادرشهید رو اونجا دیدم و چون هنوز باورم نمیشد اون شهید بزرگوار بخاطر نجات من شهید شده از مادرش نحوه شهادتشو پرسیدم که مادرش گفت من خودم ندیدم ولی دوستاش گفتن تیر خورده زیر چشمش که اونموقع برام مسجل شد اشتباه ندیدم نحوه شهادت اون بزرگوارو تاریخ شهادتش صبح سوم مرداد ۶۷ بود . روحش شاد 🍃🌹 🍃🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️ ▪️▪️ ▪️ ☑️ ماه صفر در تقویم های رسمی کشور به عنوان روز امام موسی کاظم (علیه السلام) نامگذاری شده است. اما این روز در میان کلیه جهان به خصوص در به عنوان روز امام حسن مجتبی (علیه السلام) است و علمای شیعه بیش از 5 قرن است که به این موضوع ملتزم بوده اند. 🔸آنچه قطعی است آن می باشد که سیره و سنت در حوزه های علمیه نجف اشرف و قم حاکی از شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام در هفتم صفر می باشد بطوریکه مرحوم آیت الله موسس، حاج شیخ عبدالکریم حائری پس از ورود به قم و تاسیس حوزه علمیه امر بر تعطیلی دروس حوزه در این روز و حتی بازار نمود. @Alvaresinchannel
روز اول زمستان بود و آماده میشدیم برای عملیات... کجا و کی ...خبر نداشتیم اما از آموزش ها میتونستیم حدس بزنیم که عملیات در جنوب و در نخلستان انجام میشه... ما مشغول آموزش انفجار نخل بودیم کمربندهایی از ماده انفجاری و ترکیبی »پودرآذر« درست کرده بودیم و به دور نخل میبستیم و با چاشنی و فیتیله منفجر میکردیم به طوری که پلی باشد برای عبور نیروها.... شبهای زمستان جنوب به شدت سرد بود و گاها بارون هم میومد و لباسها خیس میشد و سرما به استخون میرسید اما کار ادامه داشت... سعی میکردیم کمربندهای بیشتری رو در آموزش ها حمل کنیم تا بتونیم مسیر گذر از آبرهه های داخل نخلستون برای عبور سریع رزمندگان راحت تر باشه.... این به این معنی بود که شب عملیات بیش از ده کیلو مواد منفجره رو با خودت حمل کنی و سر ستون قرار بگیری و به دل خطر بزنی... و این رو هم میدونستیم که اگر اتفاقی بیفته به جای مفقود شدن مفدود میشیم؟؟!!!!! همه چیز مهیا بود برای یک نبرد تا اینکه شب سوم دیماه 1365 از راه رسید و ما مامور شدیم به برای جلوداری و عبور از نخلستان .... قرار بود چند ساعت بعد از شروع عملیات حرکت کنیم و با قایق از اروند عبور کنیم و با عبور از به عمق جزیره ام الرصاص و به سمت و شهر ابوالخصیب پیشروی کنیم یاد همه ی اون روزهای خوب بخیر و به یاد جوان هایی که آماده میشندند برای بخیر (جامانده از شهدا: جعفر طهماسبی) @alvaresinchannel
سردار جانباز اول بهمن سال 65 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 ✅ به روایت ✍🏿✍🏿✍🏿✍🏿 بنده بلافاصله بعد از شنیدن خبر مجروحیت ایشان از آقای (شهیدنورعلی شوشتری)اجازه گرفتم و به جاده آمدم تا وقت عبور دادن حاج ‌یدالله از ایشان را ببینم. اما ظاهراً قبل از رسیدن من از آن‌جا عبور کرده بودند. بعد خبر رسید که ایشان را به بیمارستان صحرایی منتقل کردند و چون حال ایشان وخیم بود، از آن‌جا به بیمارستان شهید بقایی انتقال‌شان داده‌اند. فکر می‌کنم حدود 24 ساعتی را در بیمارستان مقاومت کردند چون ایشان از بنیه‌ی فیزیکی بسیار خوبی برخوردار بودند. از طرفی پزشکان همه‌ی سعی و تلاش خودشان را انجام دادند، اما با همه‌ی این اوصاف ایشان به‌حالت عادی برنگشتند و همان ترکش کوچک باعث مرگ مغزی و نهایتاً شهادت ایشان شد. @alvaresinchannel
✅✅✅ شرحی بر این تصویر این تصویری یکی از اسناد سال های مردانگی نوجوانان ایرانی است مردانی که در حال زدن معبر برای گردان حضرت علی اصغر علیه السلام و با انفجار مین والمر به این حال و روز افتاده اند عموهادی کسکنی ، برادر انتظاری و اون عقب تر هم .. این تصویر از معدود تصاویر دفاع مقدس است که رزمنده با این سطح از مجروحیت سلاح انفرادی رو به همراه داشته باشه.. ساعت ها طول کشید تا با این وضعیت و پای پیاده از داخل خود را به بالای در حاج عمران رساند اما تا آخر خط سلاحش را بر زمین نگذاشت..... و اشهد بالله تا آخرین لحظه ای که در حیات دنیایی به سر میبرد با همه ی صدماتی که دیده بود میدان را خالی نکرد و به رسید..... برای این تصویر شرح فراوانی میشود نوشت.. که شما هم کمک کنید ❇️ به مناسبت سومین روز عزیز... و و و (جامانده از شهدا:جعفرطهماسبی) @alvaresinchannel
(ع) ✍️✍️✍️ راوی: 🔸 دستور بود که مرتضی با گردانش به عقب برگرده. من رفتم که به این دستور رو برسونم . وقتی رادیدم داخل یک سنگر حفره روباهی بود و زانویش را باسیم محکم بسته بود. گفتم پاهات برای چی بستی ؟!! گفت یعنی این که نشسته ا م. یعنی این که من اینجاهستم ، تازنده هستم ، اینجا هستم . به مرتضی گفتم : . اون گفت: دستورامام (ره) این است که . پس حکم ولی بالاتر از حکم فرمانده است .می دونم فرمانده درست می گه اما تا این اینجا هستند من هم اینجام و از این جا تکان نمی خورم هروقت نیروهای من عقب آمدند من هم پنجاه متر عقب می آیم. 🍃@alvaresinchannel
✅ برای شناسایی و انجام عملیات خیبر خیلی تلاش کرد و نوریان فرمانده گردان تخریب بود. شهید نوریان اصرار داشت که عباس جلو نرود و کنار دستش باشد. او میدانست او چه گوهری است.حاج عبدالله در وصف این شهید میگفت: "که عباس معاون و کمک کار ما بود. برای پیش من آمد و خیلی اصرار کرد و گفت برادر عبدالله اگر بگویی نرو نمیروم .اما این بار به من اجازه بده و بعد هرکجا گفتی میروم و این گونه من راضی شدم" او با اولین گردانهای تیپ سیدالشهداء علیه السلام وارد جزیره مجنون شد و در نبرد سختی با دشمن در تاریخ 8 اسفند 62 به رسید. 🍃@alvaresinchannel
ایستاده اولین نفر از سمت چپ : ✍️✍️✍️✍️ راوی: شهید ارتکاوران زبده و باوقار بود. یادمه یه جعبه ی مهمات خیلی زیبا غنیمت گرفته بود میگفت: میخوام ببرم برای دخترم. توی که بودیم اگه کسی اسم تهران ویا هرشهر دیگه ای رو می آورد تنبیه اش میکرد . میفرمود باید در عوضش صلوات بفرستی میگفت : اینقدر ما توی میمونیم که میشه والفجر هزاروصدوپنجاه. اون موقع نوه های ما میان جبهه. ریشهای ما آنقدربلند میشه که روی زمین کشیده میشه . خلاصه کسی اجازه نداشت پیش این شهید به غیرازجزیره مجنون بجایی دیگه فکر کنه شهید مصطفی حیاتی در روز 8 اسفند سال 62 در نبرد نزدیک با دشمن در به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 14 سال هم آغوشی با مجنون در گلزار شهدای تهران قطعه 50 در خاک آرام گرفت 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel