تو را جستجو می کنم ، در میانِ باران های لرزان ، کنارِ آتشِ دور شده از دریا.
چشمانِ تورا جستجو می کنم ، میانِ اشک هایِ لغزانم ، به هنگامِ بستن پلک هایم.
حتی از ذراتِ معلق هوا هم تورا جویا می شوم ، آسمانِ تیره را در دست میگیرم و ستاره هایش را می نگرم ، در میانِ آنها هم تورا نمی یابم.
به قلبم که خیره میشوم ، نیمی از تو وجود دارد، همان تکه ای که قبل از رفتنت به تنم سنجاق کردی ، هنوز کنجی از سینه ام مانده است و نفس می کشد .
تورا باید بیابم ، همه ی تورا میخواهم نه نصفه جانی از خاطره ات که رزِ سرخِ سینه ام را در دست گرفته است .
« دِلتَنگی فَقَط یِک پاییز میخواهَد تآ بُغضَش بِترکد و بآران بارآن اَشک بِبارَد...»
برایَش نوِشت:
مَن اَشکهای تو را هِنگام غَمگین بودَنَت بوسیدهاَم؛
پَس کِنار مَن خودَت باش، حَتی غَمگین وَ خَسته.
« تُ هَمه چیزِ مَنی وَ اَگر اَز این هَمه چیز حَتی ذَره ای کَم شَوَد، مَن خآلی میشَوَم، مَن تُهی میشَوَم. »
؛
یک روز آنقدر دوستت خواهم داشت :)!
که اسم خانه کوچکمان را " آغوش " خواهیم گذاشت :)!
خانهِ ای کوچک اما ، ابدی :)!