« دِلتَنگی فَقَط یِک پاییز میخواهَد تآ بُغضَش بِترکد و بآران بارآن اَشک بِبارَد...»
برایَش نوِشت:
مَن اَشکهای تو را هِنگام غَمگین بودَنَت بوسیدهاَم؛
پَس کِنار مَن خودَت باش، حَتی غَمگین وَ خَسته.
« تُ هَمه چیزِ مَنی وَ اَگر اَز این هَمه چیز حَتی ذَره ای کَم شَوَد، مَن خآلی میشَوَم، مَن تُهی میشَوَم. »
؛
یک روز آنقدر دوستت خواهم داشت :)!
که اسم خانه کوچکمان را " آغوش " خواهیم گذاشت :)!
خانهِ ای کوچک اما ، ابدی :)!
تو برای من آرامش دهنده ترینی، دقیقا مانند آن اهنگ مورد علاقه ام که همیشه حوصله ی شنیدنش را دارم و مرا اروم میکند . . .!
وسعت داشتنت به اندازه یک کتاب بود ولی حقیقت نداشتنت یک جملهست. در کنارم نیستی ولی در من ادامه خواهی داشت...