زَمان میگُذَرد، خاطِرات مَحو میشَوَند،
اِحساسات تَغییر میکُنَند،
آدَمها میرَوَند وَلی قَلب،
هیچ وَقت فَراموش نِمیکُنَد...
مَن به خورشید باوَر دارَم
حَتی زَمانیکه نِمیتابه.
به عِشق باوَر دارَم
حَتی زَمانیکه کَسی تو زِندِگیم نیست.
وَ به خُدا باوَر دارَم
حَتی دَر مَواقِعی که با سُکوتَش مُواجه میشَوَم:)
شیفته یِ چیزهایِ ساده وَ عادی هَستَم آن ها آخَرین پَناهِ روح هایِ پیچیده اَند...
مَن هَمیشه مَجذوبِ کَسی هَستَم که اَز تَأثیرِحَرفهایَش بَر قَلبِ دیگَران میتَرسَد:)
مطمئن بآش هَستیهِ درونَم ؛
منم ی روز دآد میزَنَم میگم دیدی شد ؟!
حتی هزاران برابر زیباتر از امشَبی کِ نشد برم و بآشم 🙂✨🤍