دَرد وَ رَنج گستَرده تَرین آگاهی اَست.
هَرچِقَدر که اِنسان بیشتَر رَنج بِکِشَد؛ بیشتَر میفَهمَد:)
محَبَت مِثلِ سِکه ست که تو قلَک دِلِ هَر کَسی بِندازی دیگه نِمیتونی دَرِش بیاری مگه اینکه دِلش رو بِشکَنی!:)
اَز پَنجَره بویِ سوختِگی می آیَد؛ اِنگار هَمین حَوالی،یِک نَفَر تَمامِ گذَشته اَش را آتَش زَده... جَنگَلی را سوزانده،که یِک دِرَخت را فَراموش کنَد:)
سَلام بَر کَسانی که بَرایِ هَمه پَناه بودَند
اما خودِشان هیچکَس را نَداشتَند.
«گاهی آدَمها با ماندَنِشان، با دَوام آوَردَنِشان، وَ با تَحمل کَردَنِشان، اَز ما دورتَر میشَوَند.»