آمین؛
ماکارونی رو دم گذاشتم و رفتم سراغ شستن ظرفا (یه کوه ظرف) بود. وقتی شستنم تموم شد و سینک رو دستــــما
دقیقا بعد این اتفاق موقع خارج شدن از آشپزخونه چشمم خورد به یه ظرف بزرگ روغنی. 🥸 سینک شسته شده، اسکاچ شسته شده، دستمال کشیده شده، همه چیز سر جاش و این ظرف داشت اون وسط بندری میزد برام. 😐
اومدم بگم: عیییی باباااااا 🥱🥴
اما یادم به چند ثانیه قبل افتاد و بجاش دوباره گفتم: "خدایا شکرت" 🥰
چون هنوز نعمتی که خدا بهم داده بود رو یادم نرفته بود.😄 شاید اگر مواقع دیگه هم وقتی ناملایمتی تو زندگی دیدم و غر زدم، یادم می اومد که خدا چه نعمت هایی رو بهم داده و چه غصه های بزرگ و کوچیکی رو ازم خریده انقدر به جون خدا غر نمیزدم! 🙃
امان از این انسان فراموشکار!
آمین؛
-
الان که خودم خانم یه خونه شدم
تازه متوجه میشم که توی خونه مامانم چطور زندگی میکرده، چجوری روزش رو به شب میرسونده ــ 😅
من هیچوقت داستان زخم های جورواجور روی دستای مامانم رو نپرسیدم!(((:
و حالا دستهای خودم مدام بین کار با چاقو، قابلمه داغ، جلز و ولز روغن و انواع شوینده های شیمیایی صدمه میبینه.
رنگ و بوی زردچوبه، ادویه رو میگیره و از حالت تر و تمیز و ترگل ورگل خارج میشه!
و خب این زخم ها، این اتفاق ها، این درد های کوچیک و بزرگ معمولا هم[ نادیده] گرفته میشه. از یه جایی از طرف دیگران و از چند وقت بعدش از طرف خودمون ..
مامان!🥲
بابت تک تک زخمهای دستات
بابت پوسته پوسته شدن
بابت چروکیده شدنشون
بابت فدا کردن دستهای قشنگت برای ماها
ازت ممنونم و دستهاتو میبوسم! ❤️🙃
شجریان گوش دادن تو ماشین اینجوریه ک هیچی نمیفهمی نمیفهمی نمیفهمی یهو یکی از پخش داد میزنه.