eitaa logo
کانال محمدحمزه قلعه‌خانی
127.1هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
124 فایل
☫ ﷽ ☫ 🔹️موسس و مدیرعامل شرکت فناور کُدنا 🔸️مهندس کامپیوتر گرایش امنیت سایبری 🔹️کارشناس ارشد MBA و محقق حوزه #Web3 🔸️بنده ساده خدا با هدف کمک به وطن و هموطن 🔗پشتیبانی: @Ammar_support پیام ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/QS5A.FV0eP
مشاهده در ایتا
دانلود
مسئول خشکشویی اسم‌اش یوسف بود و خیلی شبیه آن جوان بود. از زندان با خانه تماس گرفتم تا اسم آن جوان را دربیاورم. همسرم از سررسیدهای قدیمی با زحمت فیش برداری مصاحبه آن فرمانده نخبه را پیدا کرد. اسم مصاحبه شونده یونس بود. یقین کردم مسئول خشکشویی (آقا یوسف) برادر بزرگتر یونس است. فقط صورتش شکسته‌تر است و ریش‌هایش هم کامل سپید است.
بیشتر کنجکاو شدم از حال و اوضاع برادر کوچک‌اش بپرسم. به نظرم رسید یونس احتمال خیلی زیاد شهید شده است. اگر زنده باشد قطعا از مسئولان رده بالای قدس است و احتمالا یوسف کلا ارتباط‌اش را نفی کند. برای اینکه اعتمادش جلب شود کلی از خاطرات جزیی که برادرش تعریف کرده بود را تلفنی مرور کردم که اگر انکار کرد تعریف کنم تا صمیمی‌تر شویم.
صبح‌‌ بعد آمار که عمده زندانی‌ها مجدد می‌خوابند یکی دو کیلومتر در هواخوری می‌دویدم.تصمیم گرفتم بعد دویدن، لباس‌ها را ببرم خشکشویی که خلوت‌ باشد و بشود راحت‌تر گپ زد. لباس‌ها را که دادم بی مقدمه گفتم راستی از یونس چه خبر؟ جا خورد.با تردید گفت خوبست الحمدلله و دیگر ادامه نداد. «هر روز که می‌دوی لباسهات را نشور. آب بزن بنداز روی بند. دو سه روز یکبار بشور اینجوری از بین می‌روند. معلوم نیست تا کی اینجا باشی»
مشخص بود پیش زندانی‌ها بیشتر دوست دارد در مورد لباس‌ها حرف بزند تا یونس! خیلی یخ کرده بود. برای اینکه یخ فضا را بشکنم با خنده گفتم هنوز زنده است؟ گفت همچین زنده زنده هم نه! جمله‌ها را کوتاه می‌کرد که ادامه ندهد و من می‌خواستم بیشتر اطلاعات بگیرم. گفتم یعنی چی؟ مجروح شده یا ویلچری است؟ گفت نه بابا سالم است. اینها را اتو هم بزنم؟ گفتم ان‌شاا… کت و شلوار دامادی پسرم را اتو بزنی، شلوارک و تی‌شرت ورزش را اتوی چی بزنی اخوی؟😂
لباس‌ها را که دادم از سالن زدم بیرون. فکری وارد هواخوری که شدم، برگشتم دیدم یوسف دارد پشتم می‌آید. پرسید یونس را از کجا می‌شناسی؟ برایش مفصل توضیح دادم. چند تا سوال ریز از آن مصاحبه که داشتیم پرسید که خیلی عجیب بود بعد یکهو گفت یونس خودمم!!!!!
باورم نشد. گفتم ایستگاه ما را نگیر! مصاحبه را خیلی یادش نبود می‌خواست از من مطمئن شود. بعد که مطمئن شد گفت باور کن خودمم! ایندفعه من جا خوردم. شوکه شدم. یخ کردم! قریب ۵ سال بود در زندان بود. به قول بچه‌های زندان یه کله بدون یک روز مرخصی! اول فکر کردم احتمالا در حوزه کاری‌اش تخلفی کرده یا پرونده خاصی دارد. گفتم تو را دیگر چرا اینجا آوردند پاسدارها که زندان خودشان را دارند. شما را که زندان عمومی نمی‌آورند!
توضیح داد که بابت چک برگشتی اینجاست:))) نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم! فرمانده‌ای که بارها در خطرناکترین لحظات جان سالم به در برده حالا در تهران بزرگ دارد لباس اتو می‌زند. ظاهرا برادرش معامله ماشین و لپ تاپ و گوشی موبایل می‌کرده است. نمی‌دانم پشت چک‌های برادر را امضا کرده بود یا چک ضمانت داده بود و بعد از کم و کسر آوردن برادرش اینجا گرفتار شده بود. یک پرونده شخصی و یک موضوع مالی و کاملا بی ربط!
یونس بخاطر ماموریت‌هایش امکان رفت و آمد زیاد به ایران نداشت و خانواده‌اش را هم با خودش به مناطق جنگی می‌برد که دختر و همسرش را چند روز یکبار ببیند. حالا در زندان همین مملکت گیر یک وثیقه هفش میلیاردی است که جور کند بلکه یک هفته مرخصی برود و بتواند چند روز دخترش را ببیند.
گفتم هر چند پرونده شخصی و بی ربط باشد ولی احتمالا آن مجموعه‌ای که سالها برای ساختن چنین نیروهایی هزینه کرده برای جلوگیری از هدر رفت بیت المال هم که شده یک کارهای می‌کند. حداقل یک وکیل یا یک مشاور حقوقی برای پرسنل‌اش قرار می‌دهد. پرسیدم کسی سراغت نیامده است؟ گفت حتی یک نفر!
گفتم یعنی در این ۵ سال به محض جمع شدن قضایای سوریه که شما آمدی زندان نپرسیدند فلان فرمانده کجاست و مشکل‌اش چیست و چه کمکی می‌شود به وی کرد؟ یا حداقل یک کمک برای جور کردن وثیقه نکردند که دو ۳ هفته مرخصی بروی بلکه بتوانی با طلب‌کارهای برادرت به نوعی توافق برسی؟ گفت هیچ! حتی یک نفر هم سراغم نیامده‌ است:)))
قدری از وضعیت خانواده تعریف کرد. رنگ از رخسارم پریده بود. داشتم باهاش قدم می‌زدم و فکر می‌کردم اگر خودم طرف را در زندان نمی‌دیدم و مثلا آن رابط مان که مصاحبه را جور کرد می‌گفت فلانی الآن با این وضعیت در زندان است عمرا باورم نمی‌شد. ما را باش که آن‌روزها با خودمان می‌گفتیم کاش یک پروژه کلان در این نهادها برای ثبت و ضبط تجربیات فرماندهان میدانی وجود داشته باشد که با یک ترکش چند سال آزمون و خطا و تجربیات گرانقدر زیر خاک نرود و چیزی برای انتقال به نسل‌های بعد وجود داشته باشد تا مجدد از صفر شروع نکنند😄💔 حالا یکی از همان گنج‌های ارزشمند بدون ترکش با یک موضوع مسخره چک سالهاست دارد در تهران بزرگ خاک می‌خورد و کلا فراموش شده است! عجب ساختار بی سر و صاحابی! بازهم بگذریم...🧑‍🦯
خلاصه در زندان هم صحبتی غنیمت عجیبی است. اصلا تا زندان نروید معنای هم صحبتی را نمی‌فهمیدید. وقتی در زندان، نیمه شب از خواب بلند می‌شوید و در تلویزیون سر سالن یک خبر در زیرنویس شبکه خبر می‌بینید و شوکه می‌شوید و مثلا متوجه می‌شوید که مهمان‌ را بعد از تحلیف زده‌اند یا یک عزیزی زیر آوار مانده و معلوم نیست زنده است یا شهید و مثل همه آدم‌های بیرون قلب‌تان سنگین می‌شود…