°
°
ما آدمهای عجیبی هستیم؛
به گلهایمان آب میدهیم تا زنده بمانند،
در حالی که خودمان معلوم نیست چقدر زنده خواهیم ماند.
_فاطمه بسحاق
| @amvvaj
°
°
این روزها دلم برای همه تنگ میشود؛
برای هر کسی که در این سالها دیدهام،
برای هر برخورد کوتاه،
برای هر ردّی که ناخواسته روی زندگی هم گذاشتهایم.
انگار ناگهان آدم میفهمد
هر دیدار سادهای چه قدر ارزش داشته است.
سلامهای کوتاه،
گفتوگوهای گذرا،
لبخندهایی که آن لحظه عادی به نظر میرسیدند.
نمیدانم خاصیت جنگ است یا چه؛
اما دل آدم را نرمتر میکند،
حافظهاش را شلوغتر
و دلتنگیاش را عمیقتر.
این روزها
بیش از هر زمان دیگری
دلم برای آدمها تنگ است.
_فاطمه بسحاق
| @amvvaj
°
°
این روزها زیاد میشنویم:
«زحمت زیادی کشیده بودند؛ حالا که شهید شدهاند، میتوانند با آرامش چشم روی هم بگذارند و از همه خستگیهایی که برای این سرزمین به دوش کشیدند، بیاسایند.»
و حالا شما هم، همچون دخترکان مظلوم میناب، مظلومانه و غریبانه پر کشیدید.
بیمحابا و نامردانه زدندتان؛ در حالی که برای کاری دیگر رفته بودید. نه برای جنگ، نه برای میدان نبرد. اما سرنوشت، شما را در صف مدافعان این خاک نشاند.
راستش را بخواهید، از همان لحظهای که خبر زدن ناوچه را شنیدم، دلم فشرده شد؛ همانقدر سنگین که برای رهبرم، همانقدر دردناک که برای کودکان میناب.
شما غریب بودید، مهمان بودید، و در میانه این هیاهوی جنگ، هیچ سهمی از دشمنیها نداشتید.
و حالا مسافرانی هستید که بازگشتهاید؛ با پرچم سهرنگ ایران که چون آغوش مادری، بر تابوتهایتان گسترده شده است.
سهم خود را برای ایران ادا کردید؛ با غیرت، با شرافت، با وفاداری به این خاک.
حالا آرام بخوابید، ای فرزندان ایران.
این سرزمین هرگز نام و راه شما را فراموش نخواهد کرد.
_فاطمه بسحاق
| @amvvaj