هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
دیگر فقط سالِ تولدم نیست؛ هشتاد و دو را میگویم.
حالا قرار است تا ابد برایم نشانهی همت و تلاش و توانستن و سربلندی و ایستادگی باشد. موجِ مقتدرِ موشکی که به نام آقای ما جوانها، علیاکبرِ امام حسین تبرک شده. و اگر عمرم رسید، روزی برای تمام آیندگان خواهم گفت که ایرانِ عزتمندِ من در هشتاد و دو موجِ پیروزِ وعدهی صادق، با یهودیان چه کرد...
| @ianashid
روبروی بلندای زاگرس میایستم؛
کوهها چونان پهلوانان خاموش،
سینهسپَر در برابر باد
و سربرافراشته تا آسمان.
نَفَس را از ژرفای جان برمیکشم؛
این هوا میراث من است،
این زیباییِ بیدریغ،
نَفَسِ خدا بر خاکی که خانهام نامیدهام.
ما در آغوش همین کوههای استوار بزرگ شدهایم؛
با صلابت صخرهها خو کردهایم
و در مکتبِ باد و باران آموختهایم
که ریشه، تنها زمانی ریشه است
که ایستادگی را بلد باشد.
ما فرزندان همین دامنهایم؛
کسانی که حرمت خاک را میشناسند
و میدانند هر ذرهاش
روایتی از شرافت و پایداری است.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
خدایا... قدرت از توست و ما جز نامی بر زبان نیستیم. اگر تیری رها میشود، اگر راهی گشوده میشود، همه ا
خدایا...
سپاه تویی، پناه تویی و تمامِ توان در دستان توست؛
ما هیچیم و هر چه هست، تجلی قدرت توست.
ای صاحب جلال و بزرگی،
مباد که غرور، چشمان ما را ببندد؛
ما را چنان در خود فانی کن که جز تو، از کسی یاری نخواهیم.
ما بندگانِ ناچیز توایم؛
در برابر طوفانهای سهمگین و لشکریانِ پرشمارِ باطل،
ما را چه یاری است، جز تکیه بر اقیانوس بیکرانِ قدرت تو؟
در معرکهها، تویی که پیکار میکنی؛
تویی که راه مینمایی و تویی که به هدف مینشانی.
ارادهی توست که از میانِ دستانِ ما جاری میشود.
«وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ»
(و آنگاه که پرتاب کردی، تو نبودی که پرتاب کردی؛ بلکه خدا بود)
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
اگر زیرساخت مهم نیست...
پس چرا از محرومیت کودکان سیستان و بلوچستان میگفتید؟
اگر جان انسانها مهم است...
پس چرا از کودکان مدرسهی میناب نگفتید؟
اگر ابزار دفاعی مهم نیست...
چرا شکوه ارتش شاهنشاهی را میستایید؟
اگر خاک مهم نیست...
چرا برای اوکراین روضه میخواندید؟
اگر ملیت مهم نیست...
چرا به مشکلات همان کشورهایی که به قانون اساسیشان سوگند خوردهاید،
و آنهایی که پرچمشان را بر دوش میکشید، نمیپردازید
و شبانهروز از ایران میگویید؟
اگر مرز مهم نیست...
چرا مدام اصرار دارید بین ملت ایران مرزهای جدید بکشید؟
اگر جزایر و منابع نفت و گاز مهم نیست...
چرا به نام جعلی خلیج عربی
و واگذاری سهم دریای کاسپین اعتراض میکردید؟
| @amvvaj
*کتاب عرب و اسرائیل نوشته ماکسیم رودنسون.
«صهیونیسم تلاش میکرد مسئلهٔ یهودیان اروپا را با انتقال آن به خاورمیانه حل کند.»
| @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
*کتاب عرب و اسرائیل نوشته ماکسیم رودنسون. «صهیونیسم تلاش میکرد مسئلهٔ یهودیان اروپا را با انتقال آ
عزیزانی که تمایل دارن کتابها رو گوش بدن؛
برنامه نوار رو نصب کنید و اشتراکشو تهیه کنید کتاب های خوبی داره.👌🏻
رفت آن دلاور، مردِ میدانِ عشق
پرواز کرد از خاک تا جانِ عشق
روزهدار و لبتشنه، اما سرفراز
در راهِ حق شد فاتحِ هر ستیز و راز
در قلبِ ظلمت میدرخشید چون نور
لبخندِ ایمان بر لبش پرشور و نور
با مشتِ بسته رفت تا دیدارِ یار
مشتی که شد رمزِ شجاعت، یادگار
چشمانِ او لبریزِ مهر و نور بود
اما دلش سرشارِ غیرت، شور بود
در خون وضو کرد و سوی معراج شد
نامش برای عاشقان سِراج شد
چون کوه، پشتِ خستهدلان ایستاد
با هر نفس پیمانِ مردی یاد داد
تا آخرین دم گفت «نه» بر ستم
آنگاه پر زد با دلی گرم و محکم
دلتنگِ توام حالا، ای مردِ بزرگ
بی تو این سینه سرد است ای مردِ بزرگ
اما یقین دارم هنوزی در کنار
در جانِ ما جاریست آن عزمِ استوار
رفتی، ولی نامت به دل جاوید ماند
چون سروِ سبزِ میهن، امید ماند
ای شهیدِ عشق، ای بلندِ روزگار
سلام بر مشتِ بستهات، ای یادگار
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
آنجا که پسرک برای نخستینبار میایستد،
دلِ مادر میلرزد از شوق.
لبخند میزند، دستانش را میگشاید،
از دور صدایش میکند: «بیا عزیزم…»
و کودک، با آن پاهای لرزان و کوچک،
تلوتلوخوران به سوی آغوشی میرود
که گرمتر از جهان است.
مادر در دلش غوغایی دارد،
در فکر کفشهایی است که بر پای پسرکش بنشاند،
مبادا خاری بر پوست نازکش بنشیند،
مبادا تنگیِ کفشی، اشکش را درآورد.
مادرها خوب میدانند،
برای پای کوچکِ کودکی نازنین،
کفش خریدن یعنی هزار دلنگرانیِ عاشقانه.
اما امروز
از دلِ آوار، کفشهایی بیرون زدهاند؛
کوچک، خاکی، خاموش...
کفشهایی که دیگر قرار نیست
پای کوچکی در آنها بلرزد،
و نه به سوی آغوش مادری بدوند.
تنها کفشها ماندهاند،
و خاطرهای که زمین، آرام آرام،
با اشک در دلش پنهان میکند.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj
میان مردم یمن، خنجری هست که آن را «جَنبیه» مینامند؛ خنجری خمیده با قدمتی بیش از دو هزار سال. ردِّ حضورش در نقشونگارِ تمدنهای کهنِ سبا و حِمیَر پیداست؛ آنجا که مردان آن را بر کمر میبستند و به نشانهٔ وقار، جوانمردی و مردانگی حمل میکردند.
جنبیه چیزی فراتر از یک ابزار است؛ میراثی است از شرف و مسئولیت. هرگاه پسران یمنی به چهاردهسالگی میرسند، آن را بر کمر میبندند تا ورودشان به جهان بزرگسالی معنا بگیرد؛ به رسم دیرینهای که از پدرانشان به ارث بردهاند.
قرنها گذشته و این خنجر همچنان نشانی از فرهنگ، هویت و نجابت مردم یمن است؛ نشانی که جهان آنها را با آن میشناسد.
و امروز، پس از هزاران سال، بر مقبضِ این جنبیهها عکسی قدیمی از امام خمینی کبیر نقش بسته است؛ به نشانهٔ الهام از حقیقتجویی، ایستادگی در برابر ستم.
مردان یمنی بار دیگر، با شجاعتی که در روحشان ریشه کرده است، برادریشان را به فرزندان خمینی ثابت کردهاند.
«فاطمه بسحاق»
| @amvvaj