eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
710 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
میان مردم یمن، خنجری هست که آن را «جَنبیه» می‌نامند؛ خنجری خمیده با قدمتی بیش از دو هزار سال. ردِّ حضورش در نقش‌ونگارِ تمدن‌های کهنِ سبا و حِمیَر پیداست؛ آنجا که مردان آن را بر کمر می‌بستند و به نشانهٔ وقار، جوانمردی و مردانگی حمل می‌کردند. جنبیه چیزی فراتر از یک ابزار است؛ میراثی است از شرف و مسئولیت. هرگاه پسران یمنی به چهارده‌سالگی می‌رسند، آن را بر کمر می‌بندند تا ورودشان به جهان بزرگسالی معنا بگیرد؛ به رسم دیرینه‌ای که از پدرانشان به ارث برده‌اند. قرن‌ها گذشته و این خنجر همچنان نشانی از فرهنگ، هویت و نجابت مردم یمن است؛ نشانی که جهان آن‌ها را با آن می‌شناسد. و امروز، پس از هزاران سال، بر مقبضِ این جنبیه‌ها عکسی قدیمی از امام خمینی کبیر نقش بسته است؛ به نشانهٔ الهام از حقیقت‌جویی، ایستادگی در برابر ستم. مردان یمنی بار دیگر، با شجاعتی که در روحشان ریشه کرده است، برادری‌شان را به فرزندان خمینی ثابت کرده‌اند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
امیرعباس کوچک من، تو همیشه رؤیای قهرمان بودن در سر داشتی؛ آن‌وقت‌ها که لباس مردعنکبوتی‌ات را می‌پوشیدی و کنار مجسمه‌اش می‌ایستادی، نگاهت پر از نورِ نجات بود، پر از آرزوی خوبی برای جهان. اما چه زود، آسمان تو را شناخت و پیش از آنکه قدت به سقف رؤیاهایت برسد، خودت قهرمان شدی؛ قهرمانی بی‌نشان، با لبخندِ همیشگی بر لب. هیچ سنگری به اندازهٔ دلِ کوچک تو روشن و پاک نبود. حالا همهٔ بچه‌های هم‌سنِ خودت می‌خواهند مثل تو باشند؛ یک قهرمان. قهرمان کوچکم، امیرعباس. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
هرکس به دنیا دل ببندد، به شمشیر در غلاف می‌ماند؛ و هرکس به دنیا دل نبندد، مثل شمشیری است که از غلاف بیرون آمده باشد. وقتی که دل کندید، کارایی و برش پیدا می‌کنید. گاهی ممکن است انسان دعای کمیل بخواند و دل بکند، گاهی بنشیند و فکر کند و دل بکند، گاهی عمل کند و دل بکند، و گاهی اراده کند و دل بکند. جنگ تحمیلی نیز برای این بود که شمشیر ما از غلاف بیرون بیاید تا نپوسد. شما اگر صد سال، بلکه هزار سال در خانه بنشینید، تا از غلاف بیرون نیایید کارایی پیدا نمی‌کنید. انسان هرگاه با دشمن رو‌به‌رو شود، به طور طبیعی از غلاف بیرون می‌آید؛ این‌طور نباشد که با خود بگویی بیرون بیایم، بعد بروم جلوی دشمن؛ نه، وقتی رفتی جلوی دشمن، از غلاف بیرون می‌آیی. «آیت‌الله حائری شیرازی» | @amvvaj
یکی از معانی نعمت بودن این جنگ، این است که آتش جنگ هرجا رسید، باعث حیات شد و حرکت و نیرو و زندگی آمد. وقتی دست افراد را به جنگ بند کردند، دل و قلبشان عوض شد، فطرتشان زنده شد. جنگ، شوک بیداری است. جنگ، برقی است که زنده می‌کند؛ شوکی است که وجدان را بیدار می‌کند. وقتی که وجدان بیدار شد، خودش دنبال کارها را می‌گیرد. «آیت‌الله حائری شیرازی» | @amvvaj
آن روز که شرجیِ جنوب، بوی غیرت گرفت و آفتاب بر لوله‌ی تفنگِ «رئیس‌علی» بوسه زد، زمینِ تنگستان شهادت داد که این خاک، جایِ قدم‌های بیگانه نیست. او ایستاد؛ تک و تنها در برابرِ هجومِ سایه‌هایی که می‌خواستند دریایِ ما را به یغما ببرند. او نیفتاد، بلکه در جانِ این خاک ریشه کرد تا هیچ طوفانی نتواند قامتِ این سرزمین را خم کند. حالا سال‌ها گذشته است، اما آن نبضِ حماسه هنوز در سینه‌ی ساحل می‌تپد. از همان خونِ پاک، از همان ریشه‌های کهن، سردارانی قد کشیده‌اند که نامشان لرزه بر اندامِ بدخواهان می‌اندازد. عقابانِ تنگسیری که رسمِ ایستادگی را از خروشِ موج‌های خلیج آموخته‌اند و آموخته‌اند که برایِ «یک وجب خاک»، باید از تمامِ جان گذشت. این قصه، پایان ندارد. این ایستادگی، میراثی‌ست که از دستی به دستِ دیگر و از قلبی به قلبِ دیگر می‌رسد. از خونِ آن سرداران، جوانانی تکثیر خواهند شد که نگاهشان به افق است و گام‌هایشان استوار؛ جوانانی که نگاهبانِ این بیشه‌اند و هرگز نخواهند گذاشت چراغِ این حماسه خاموش شود. تا خورشید بر این نخلستان‌ها می‌تابد، راهِ رئیس‌علی ادامه دارد... «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
° پناه بر خدا از دل‌های دلتنگی که در قابِ یک نگاه حبس می‌مانند. | @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
رفت آن دلاور، مردِ میدانِ عشق پرواز کرد از خاک تا جانِ عشق روزه‌دار و لب‌تشنه، اما سرفراز در ر
اون شبی که شعرم رو کامل کردم و توی کانال گذاشتم، یه لحظه با خودم گفتم: کاش بودی آقاجان کاش بودی و می‌شد بیام توی یه محفل شعر، روبه‌روت بشینم و شعرمو برای خودت بخونم. خوابم که برد دیدم توی دفتر شما هستم. اسم منو صدا زدین، گفتین: «بیا دخترجان… بیا.» با همون عبای قهوه‌ای قشنگتون، چفیه روی دوش، محاسن سفید و یه لبخند مهربون. گفتین: «شعرتو خوندم… قشنگ بود.» بعد مثل همیشه با همون ذوق ادبی گفتین: «فقط اگه به جای این کلمه یه چیز دیگه می‌ذاشتی، وزن شعر قشنگ‌تر می‌شد.» خدا می‌دونه چه قندی توی دلم آب شد. انگار دنیا رو بهم داده بودن. خواستم چیزی بگم در جوابتون اما با صدای جنگنده‌ها از خواب پریدم. چه خواب شیرینی بود کاش هیچ‌وقت چشمام باز نمی‌شد چقدر با خودم نشستم و فکر کردم شما کدوم کلمه رو گفتین که جا به جا کنم و یادم نیومد. چقدر بعد اون بیداری دلم برای خودم و این کشور سوخت که دیگه شما رو نداریم.💔 | @amvvaj
پاینده مانی و جاودان جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 ° ° @amvvaj
«جمهوری اسلامی حرم است.» روزی که همین مردم به استبداد «نه» گفتند و سرنوشت خود را با دست‌های خودشان نوشتند، روزی بود که برای نخستین بار احساس کردند رأی و اراده‌شان معنا دارد؛ روزی که از آنان خواسته شد خودشان انتخاب کنند، نه با فرمانی از بالا، نه با تحمیلی از بیرون، بلکه با رأیی که از دلِ صندوق‌ها بیرون آمد. همه‌پرسی برگزار شد و اکثریت قاطع ۹۸.۲ درصدی مردم، راهی را برگزیدند که بعدها به سند هویت یک ملت تبدیل شد؛ عددی که تنها یک آمار نبود، نشانی بود از لحظه‌ای که مردم احساس کردند می‌توانند در سرنوشت کشورشان سهیم باشند. سال‌ها گذشت. نسل‌ها آمدند و رفتند؛ اما آن انتخاب، فقط در همان برگه‌های رأی نماند. بار دیگر همه‌پرسی‌ای شکل گرفت؛ نه در صندوق‌ها، بلکه در خیابان‌ها. نه با برگه و مُهر، بلکه با حضور و ایستادگی. تک‌تک مردمی که در کوچه‌ها و شهرها ایستادند، انگار دوباره رأی خود را اعلام می‌کردند. چهل‌وهفت سال بعد، برای پاسداری از همین حرم، از همان خون و همان مردم، سی‌و‌دو شب برای پاسداری آمدند؛ شب‌هایی که برای عده‌ای فقط عدد بود، اما برای آنان که در خیابان‌ها ایستادند، شب‌های نگهبانی از باوری بود که پدرانشان با رأی خود بنا کرده بودند و آنان دوباره با آن بیعت کردند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
زمین، سبزِ سبز آسمان، آبیِ آبی دلم اما غبار دارد تو نیستی و من بی تو خیلی کم دارم... ° ° | @amvvaj