eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
710 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
پاینده مانی و جاودان جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 ° ° @amvvaj
«جمهوری اسلامی حرم است.» روزی که همین مردم به استبداد «نه» گفتند و سرنوشت خود را با دست‌های خودشان نوشتند، روزی بود که برای نخستین بار احساس کردند رأی و اراده‌شان معنا دارد؛ روزی که از آنان خواسته شد خودشان انتخاب کنند، نه با فرمانی از بالا، نه با تحمیلی از بیرون، بلکه با رأیی که از دلِ صندوق‌ها بیرون آمد. همه‌پرسی برگزار شد و اکثریت قاطع ۹۸.۲ درصدی مردم، راهی را برگزیدند که بعدها به سند هویت یک ملت تبدیل شد؛ عددی که تنها یک آمار نبود، نشانی بود از لحظه‌ای که مردم احساس کردند می‌توانند در سرنوشت کشورشان سهیم باشند. سال‌ها گذشت. نسل‌ها آمدند و رفتند؛ اما آن انتخاب، فقط در همان برگه‌های رأی نماند. بار دیگر همه‌پرسی‌ای شکل گرفت؛ نه در صندوق‌ها، بلکه در خیابان‌ها. نه با برگه و مُهر، بلکه با حضور و ایستادگی. تک‌تک مردمی که در کوچه‌ها و شهرها ایستادند، انگار دوباره رأی خود را اعلام می‌کردند. چهل‌وهفت سال بعد، برای پاسداری از همین حرم، از همان خون و همان مردم، سی‌و‌دو شب برای پاسداری آمدند؛ شب‌هایی که برای عده‌ای فقط عدد بود، اما برای آنان که در خیابان‌ها ایستادند، شب‌های نگهبانی از باوری بود که پدرانشان با رأی خود بنا کرده بودند و آنان دوباره با آن بیعت کردند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
زمین، سبزِ سبز آسمان، آبیِ آبی دلم اما غبار دارد تو نیستی و من بی تو خیلی کم دارم... ° ° | @amvvaj
اگر آنانی که امروز سخن از حمله و تاختن به این خاک می‌گویند، ذره‌ای تاریخ این سرزمین کهن را ورق زده بودند، می‌دانستند که آریوبرزن در برابر اسکندر مقدونی در میدانِ نبرد زانو نزد. آن سردارِ استوارِ کوهستان، در تنگه‌ها ایستاد؛ با قامتی به بلندای غرور ایران. اما آنچه راه را گشود، نه شمشیر اسکندر بود و نه هیبت سپاهش؛ خیانتی بود از دل همین خاک، از دهانِ چوپانی که رازِ راه را فروخت. و چنین شد که مدتی این سرزمین زیر سایه‌ی بیگانه رفت؛ تا دوباره از دل همین خاک، حکومتی ایرانی برخاست و ایران، بار دیگر قامت راست کرد. زمان داورِ بی‌رحمِ نام‌هاست. سال‌ها گذشت، قرن‌ها آمد و رفت، و امروز آریوبرزن بر بلندای افتخار این سرزمین ایستاده است؛ نامی که هر ایرانی با غرور بر زبان می‌آورد. اسکندر، آن فاتحِ پرآوازه‌ی دیروز، در گردوغبار تاریخ کم‌رنگ شده است. و آن چوپانِ خائن؟ حتی نامش نیز در حافظه‌ی مردمان گم شده؛ چنان بی‌قدر که تاریخ زحمت یادآوری‌اش را هم به خود نداده است. این قانونِ کهنه‌ی جهان است: جنگ‌ها روزی به پایان می‌رسند، گردوغبارِ میدان‌ها می‌نشیند، و هیاهوی شمشیرها خاموش می‌شود؛ اما داوریِ تاریخ تازه آغاز می‌شود. آنجا که پهلوانان بر قله‌ی عزت می‌ایستند، و خیانت‌پیشگان، هر که باشند و هر کجا، در تاریک‌ترین حاشیه‌های تاریخ، به عنوان نجسانِ این دفتر کهن شناخته می‌شوند. «فاطمه بسحاق» | @amvvaj
هی رفیق، اون‌جوری نگاهم نکن، انگار جن دیده بودی، یا تا حالا بچه‌ی پایین رو از این‌قدر نزدیک ندیده بودی. ما رو از خالِ کوتِه صورتمون نسنج، زخمِ روی دستمون از بدیِ روزگاره، نه از بی‌غیرتی. همین دستی که می‌بینی، یه خال‌کوبی گل رز داره؛ رز قرمزی که وسط خار بزرگ شد، مثل خودمون. هرچی درد دید، هنوز بوی عشق می‌ده. اون رز، یادگار یه عشق قدیمیه، برای دختری که گفت: «می‌خوامت» و نموند و رفت، و من موندم با گلش و غیرتش. ما بچه‌ی خاکیم، نه بچه‌ی باد. با نونِ کارگری بزرگ شدیم، با عرقِ پیشونی پدر، با صدای اذان قاطی بوی نون سنگک تهِ کوچه. اون مردِ دنیادیده رفت، یادگاریش واسه‌ی ما یه انگشتر شد، تموم دارایی‌مون. می‌دونی قیافه‌مون شاید به قهرمون نخوره، ولی اگه یه روز پای وطن وسط بیاد، ماها از همه جلوتریم. جونمون تموم دارایی‌مونه، و اونو هم پای خاکمون می‌دیم، بی هیچ حساب‌وکتابی. دیدیم یه مشت بی‌غیرت، خاک رو دو دستی پیشِ جوجه‌فوکلی‌ها گذاشتن، ما طاقت نیاوردیم. غیرت بی‌اذن نمی‌شینه تو دلِ ما، می‌جوشه، می‌کوبه، می‌ترکونه. به قول ننم، ما بچه‌های خانم فاطمه‌زهراییم. راه افتادم سمت میدون، بی‌اسلحه، بی‌ادعا، فقط با همین دل، با ذکرِ آقام؛ خوش‌غیرت ابوالفضل. یه گوشه دیدیم دارن عکس پخش می‌کنن، یه عکسم به ما رسید. سید، اولادِ پیغمبره؛ شیرمردیه، جون تو. هیبتش پشتِ آدمو قرص می‌کنه، همونی که یه نگاهش سندِ مردونگیه. عکسو گرفتم رو سینه‌م. تو دوربینو گرفتی سمتم، گفتی: «بذار، بذار عکستو بگیرم.» من لبخند زدم، گفتم: «بگیر، تا هرکی چشم دیدنِ اولادِ پیغمبرو نداره، چشاش کور شه واسه‌ی دیدن این مرد.» «فاطمه بسحاق» | @amvvaj