eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
711 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم. _سعدی @amvvaj
*به دنبال مرهم بر زخم‌ها…
+اسلحه‌ات رو غلاف کن دختر! - حاجی بهم اسلحه نمی‌ده! + چشماتُ می‌گم.... _علیامخدره @amvvaj
میان خنده‌ها، ای غم، چگونه دوام می‌آوری؟ @amvvaj
هدایت شده از |گوشــه‌گیـــر|
دلتنگی همان مرگ است؛کمی ظریف تر..
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jhwr51z&btn=امواج
سلام خدمت شما برای کسی که به نوشتن علاقه داره اما هیچ چیزی بلد نیست چه چیزی پیشنهاد میدین؟ دوره یا کلاس انلاین خوب میشه پیشنهاد بدین سلام🌱 دوستان لطف دارن از بنده نظرخواهی می‌کنن. اول اینکه من کسی نیستم که بخوام چیزی بگم، اما به عنوان یه فرد کوچیک و یه دوست، بنا بر تجربه، برای عزیزانی که علاقه دارن به نوشتن و نویسندگی، می‌تونم این توصیه‌ها رو داشته باشم: مستمر کتاب خوندن و روزانه نوشتن ولو روزمره خیلی می‌تونه کمک کنه. اگه کلاس هم مدنظر باشه، دوره‌ی نویسندگی آقای موسوی خوب بود، چه آنلاین و چه حضوری؛ می‌تونه کمک کنه مسیرتون رو پیدا کنید.
پرسید: یا جعفر صادق 'علیه‌السلام' ما از راه دور به شما سلام می‌دهیم شما جواب ما را می‌دهید؟ آقا فرمودند: «بله، اما یک فرقی دارد با سلام شما! شما از راه دور به ما سلام می‌دهید، ما می‌آییم نزدیک به شما جواب می‌دهیم(:» @amvvaj
تا وقتی جنگ نشده، فکر می‌کنی نترسی. وقتی جنگ میشه و چیزایی می‌بینی که نباید می‌دیدی، تازه می‌فهمی اون‌قدرا هم که فکر می‌کردی شجاع نبودی. @amvvaj
ابراهیم… می‌بینی؟ عید قربون هم این‌قدر قربونی نمی‌گیره که این‌جا این‌قدر زود به زود پُر می‌شه. یادته یه ماه پیش اومده بودیم؟ خلوتِ خلوت بود… تهِ تهش پنج‌شنبه و جمعه می‌اومدن، یه فاتحه، شلوغش ‌می‌کردن. ولی الان… از شنبه تا جمعه انگار قیامته. جون رو جون، ردیف کنار هم… سنگ‌ها تازه، دست بکشی خاک‌ها هنوزم گرمه. اسم‌هاشون رو که می‌خونی انگار‌ نه انگار همین دیروز می‌خندیدن. می‌دونی؟ وقتی نگاهشون می‌کنم، یه چیزی تو گلوم گیر می‌کنه… انگار یه سد محکم جلو نفسم بسته باشن. طوری که دلم می‌خواد بیفتم کنار همینا، آروم و بی‌صدا چشامو ببندم. ابراهیم… قرار نبود اسماعیل‌هامون تا دم ذبح برن و آخرش برگردن؟ پس چرا اینا این‌جوری کنار هم خوابیدن؟ چرا برگشتنی نداشتن؟ ابراهیم… دلم می‌سوزه. برای خودم. برای منی که هنوز قربونیِ ابراهیمِ دلم نشده‌م. برای منی که کم آوردم… «فاطمه بسحاق» @amvvaj