هدایت شده از عهدی در ازل🌹
خدایا من از نیروی خودم دست میکشم و به نیروی تو پناه میبرم...
@amvvaj
«دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود
یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود!»
_کاشانی
@amvvaj
میان خودشان شرط بسته بودند که خانم معلم کدامشان را دوست دارد.
دعوایی راه انداخته بودند:
«خانم مالِ من است! خودش دیروز توی دفترم برای ستاره زد و گفت تو پسر خوب منی.»
«نخیر! خودم دیدم برای من نوشت: آفرین پسر گلم.»
«اصلاً میدونی، من میخوام وقتی بزرگ شدم با خانوم معلم ازدواج کنم. خیلی مهربونه.»
«نخیر! خانوم که فقط برای تو نمیشه.»
«اصلاً بیا بریم پیش خودش، از خودش بپرسیم.»
پسربچهها وقتی معلمشان زن باشد جور دیگری مرام و معرفت وسط میگذارند.
همیشه نگرانند نکند خم به ابروی خانومشان بیاید.
وقتی میز را جابهجا میکند سریع میآیند: «خانم، بذارید ما کمک کنیم.» حتی اگر زورشان نرسد.
حالا نگران میگویند:
خانم، اجازه هست اینجوری گریه نکنین؟
میشه اشکهاتون رو پاک کنین؟
یه بار دیگه ما رو نگاه کنین؟
ما جامون خوبه، همه باهمیم.
مراقب خودتون هستین؟
خانوم، لباستون خاکی شده، اینجوری روی خاک کشیده میشهها.
آخه شما خودتون میگفتین آدم باید تمیز باشه، لباساشم خاکی نباشه.
حالا شما غصه نخورین.
راستی خانم، یادتون هست حسین از تاریکی میترسید؟
دیگه نمیترسه؛ آخه ما کنارشیم.
خانم، اجازه؟
میشه روی سنگ قبرمونم هنوز ستاره بزنید؟
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف میزدی. بسمالله قاصمالجبارین میگفتی و اقدامات میدان را به زبانی ساده برای عوام تشریح میکردی. تو حتی به زبان انگلیسی و عبری هم چیزهایی میگفتی و آنها را بهجان هم میانداختی. وقتی که انگشت بلند میکردی و برایشان خط و نشان میکشیدی ما میفهمیدیم که در میدان چهخبر است و طرح ما چیست و کجاها را قرار است بزنیم.«وما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» انگار از ابتدا برای تو نازل شده بود. که چند قرن پس از رسول بیایی و توی قاب تلوزیون بخوانیاش و بروی. حالا تو نیستی. کار دست دیپلماتهاست. کسی با مردم حرف نمیزند. ما نمیدانیم چه میگذرد و حتی علت اینکه حرف نمیزنند هم نمیدانیم. کاش تو بودی. انگشت اشاره بلند میکردی و به گوشه لبی که کج میکردی، برایمان کمی حرف میزدی. چقدر جای تو خالی است جناب سخنگو!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از النَّــحیط | فاطمه کاشانی
امروز، روزِ تولدتان است عزیز من ..
که کاش امروز، من بودم و رؤیایی بود و اتاقکی،
دو استکانِ کمر باریکِ چای و
صحبت از کتابهایی که خواندید و خوب بودند، یا خواندید و تعریفی نداشته و به قولِ خودتان "پوچ" بودند!
کاش دیدارتان خاطرهای بود ؛ نه رؤیایی که هربار به اشک میرسد ..
°
°
@naahiit
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
باید خسته نشد، باید ناامید نشد، باید از عربده های دشمن خوف نکرد. برادران عزیز ، خواهران عزیز! راز م
«هَـرجا که رَوی نِشستهای در دلِ مـا...»
_مولانا
آمد تا هنرش را، ذوقش را به خلقت نشان دهد؛ ریحانه دختر را آفرید.
@amvvaj
دختر چه دختری که زِ هر دختری سر است
چشموچراغِ خانهی موسیبنجعفر است :)
_اخت الکریم بنت الکریم🌸
@amvvaj