eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
713 دنبال‌کننده
162 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
و رَمیت قَلبي بِین یَدیك أمانة... و قلبم را میان دستانت به امانت سپردم... @amvvaj
رفیق اگه رفیق باشه، جنازه‌شم به‌درد می‌خوره. بیداری رویاها🎥 @amvvaj
‌جنگ یک اضطراب دائمی درباره‌ی گذشتِ زمان در من به‌وجود آورد. نمی‌توانم حتّی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام می‌خواهم حرکت کنم و کاری بکنم، می‌خواهم از هر لحظه‌ی زندگی استفاده کنم؛ چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.. _کاوه گلستان @amvvaj
بوی رنگ، کلِ مدرسه رو گرفته بود. کارش که تموم شد، رو کرد به خانم مدیر و گفت: «ها خانم مدیر، حالا شما بگو، چی رو رو این دیوار بکشم که واسه این بچه‌ها خوب باشه؟» عینکش رو هُل داد بالاتر، یه نگاهی از رو تعجّب کرد و گفت: «معلوم نیست؟ خلیج فارس بکش، نقشه‌ی ایران بکش.» بعدم با همون جدیّتِ همیشگیش، سرشو برگردوند و رفت تو راهرو که بوی گچ و رنگ و نمِ قدیمی دیوارا قاطی شده بود. همین‌طور که از پله‌های حیاط می‌اومد پایین، یه صدایی لرزه انداخت به جونش. چند لحظه مکث کرد، دست کرد تو جیبِ شلوارش، گوشیشو درآورد. صفحه که روشن شد، همون صدای آشنای جنوب تو گوشش پیچید: «ها دلُم… چشم میارُم برات…» به درخواست «نیرا» حالا وایساده بود تو صف نون. دمِ نونوایی سرِ کوچه، همون‌جا که بوی نون داغ و کنجد قاطی صدای دریا می‌شه. صدای زنش تو گوشش بود که یکهو یه دعوا جلو صف بالا گرفت. همه‌چی، مثل پرنده‌ی سلیم، پر کشید و رفت هوا. – «ها عامو، پَ سی چی دارین دعوا می‌کنین؟» یکی از وسط صف برگشت، اخماش تو هم: «عزیزُم، ببین مو بد می‌گم؟» «ها بگو ببینُم!» «می‌گُم او مادر به عزا نشسته، که اون‌ ورِ دنیا‌س، نباید به این‌جا، به این دریا، بگه هیچی جز خلیج فارس…» نگاش چرخید سمت مرد کناری. آفتاب تند بوشهر افتاده بود رو صورتای عرق‌کرده‌ی مردم، بوی عرقِ تن آدم‌ها قاطی نمک دریا و دود موتورای کُهنه شده بود. گفت: «عامو خو راست می‌گه دیگه، مگه جز اینه؟» زنگِ در که خورد، از پله‌های سیمانی خونه‌ی قدیمی‌شون دو پله یکی کرد و رفت بالا. هنوز درُ درست نبسته بود که از پشتِ در، نفس‌نفس‌زنان گفت: «به این غروبِ دریای جنوب قسم، شلوغ بود. مو می‌خواستم زودتر بیام، نشد. حالا سیم، اخم‌تخم نکنیا، که امروز خسته‌ی خستم.» بوی چای هل‌دار و خرمای تازه، قاطی بوی نمِ دریای عصرونه، از پنجره‌ی رو به خلیج می‌زد تو هال. صدای لنج‌ها از دور می‌اومد، صدای موتور دیزلی که آروم رو آب می‌رفت. «پَ ای دخترِ مو کو؟» «رفته تو اتاق، گفته خانم معلمش که فردا یه نقاشی از ایران می‌خواد. امروزم درسِ نقشه و این چیا داشتن.» رفت سمت اتاق. در نیمه‌باز بود، بادِ شرجی پرده‌ی نازک رو تکون می‌داد، از لای پرده می‌شد تلالو نورِ غروب رو روی آب دید. «دستو بده بابا… حالا خوب نگا کن.» با هم رفتن کنار پنجره. از اون بالا، می‌شد لبه‌ی ساحل رو دید که موج‌ها، کفِ سفیدشون رو آروم می‌کشیدن رو شن‌های داغ. کفِ دریا، تا رو دمِ دمپایی‌های مردِی که تا ساق پا رفته بود تو آب، جلو اومده بود. صدای مرغ‌های دریایی و بوی تند جلبکِ خشک، همه‌جا پیچیده بود. «موج دریا رو… کفِ شارُ گرفته بود. اینجا جنوبه، این دریا هم، خلیج فارسه. هیچ وقتم، هیچ‌کس، اینو از ما نمی‌تونه بگیره.» دخترک، با چشم‌های سیاهش که بازتر شده بود، یه نگاهی به دریا کرد، بعد به دفتر نقاشیش. «آ… باریکلا. فهمیدی حالا؟» مدادِ آبی رو برداشت، با دستای کوچیک و نم‌نم عرق‌کرده، خطِ ساحل رو کشید. اون پایینِ نقشه، با دقت، آروم نوشت: «خلیج فارس». «فاطمه بسحاق» @amvvaj
مرد فروشنده بلند داد می‌زد و می‌گفت: «جوراب‌هام ظاهر ندارن، اما کیفیت دارن؛ مثل زن‌هایی که ظاهر قشنگی ندارن، اما دست‌پخت خوبی دارن!» @amvvaj
به چی فکر میکنی؟ به اولین باری که دیدمت. متولد ماه مهر🎥 @amvvaj
آمده‌ای عزیزم؟ چرا این‌همه دیر؟ مگر مادرت تا کجا باید چشم‌به‌راه می‌ماند؟ آن‌قدر انتظار کشید که قامت بلندش خم شد، نگاهش درِ خانه را می‌جُست، آهی کشید، چشمانش را بست و رفت؛ و حسرت دیدار تو را با خود برد. آن روزها که می‌رفتی، شاید جوانی رعنا بودی؛ دل‌باخته‌ی دختری، یا محرمِ دلی که نامش را نمی‌دانم. شاید کودکی داشتی؛ حالا باید مردی شده باشد، یا دختری که دستش را به دست داماد می‌سپارند… نمی‌دانم. پدرت چطور؟ هر هفته میان سنگ‌های خاموش قبرستان قدم زده است؛ میان قبرهای بی‌نام، شاید به امید آن‌که نشانی از تو بیابد، و درد دلش را با رفقای بی‌سایه‌ات گفته باشد. نمی‌دانم. خواهر داشته‌ای؟ اگر داشتی، می‌دانی که خواهر برای برادرش چه‌ها می‌کند. اگر نداشتی، لابد روضه‌ی زینب(س) را برای حسین(ع) شنیده‌ای؛ آن‌جا که داغ برادر، کوه را زمین‌گیر می‌کند. کاش خواهری داشتی که زینب‌وار، بر بالینت مرثیه بخواند و اشک بریزد. یا برادری همچون عباس(ع) که زیر تابوت سبک و عزیزت را بگیرد و قدم‌به‌قدم بدرقه‌ات کند. نام روضه که می‌آید، بی‌اختیار یاد اشک‌های شبِ عملیات می‌افتم؛ همان شب‌هایی که دل‌هایتان را می‌فروختید تا خریدار پیدا شود، و آرزوی کربلا را زیر لب زمزمه می‌کردید. دیدی که حضرت زهرا(س)، خریدار تو شد؛ که پس از سال‌ها شب جمعه‌ای برگشته‌ای، اما گمنام. «فاطمه بسحاق» @amvvaj
چه می‌شود وقتی تو را می‌بینم؟ قناری‌های اسیرِ قفسِ دلم، یکهو، همگی بال می‌زنند؛ قفل‌ها می‌افتند، درها وا می‌شوند، و دلِ من، پر از آواز و پرواز می‌شود. «فاطمه بسحاق» @amvvaj