عاشق، تکدی نمیکند.
عاشق،حقارت روح را تقبل نمیکند.
عاشق، تن به اعتیاد نمیدهد.
عاشق،سرشار است از سلامت روح، و ایمان.
عاشق، زمزمه میکند، فریاد نمیکشد.
@amvvaj
اگر پای آرمان یا وطن در میان باشد
البته فرقی نمیکند که ایستاده بمیریم
یا ارّهمان کنند
یا با تَبَر بیندازندمان.
به هر حال، مرگ، صد هزار بار بهتر از
کوتاه امدن است.
نادر ابراهیمی
@amvvaj
مینا پرندهای از گونه کلاغها است
مرد گفت: این مینای تو قفس رو میبینی!
اگه یکی دیگه کنارش باشه پوستش رو میکنه،
ولی وقتی یدونه مینا ازشون بمیره خیلی ناراحت و سر و صدا و سوگواری میکنن!
درست مثل ادما تا کنار همن باهم نمیسازن
کافیه یکیشون بره الکی خودشونو ناراحت میکنن.
@amvvaj
از قدیم نوشتهاند واژهٔ «فارسی» عربیشدهٔ «پارسی» است؛ همین امروز هم این قولِ معروف اما بهواقع مشکوک تکرار میشود. این را نمیتوان چشمبسته پذیرفت و بهسادگی تکرار کرد.
در عربی به زبان موردبحثِ ما میگفتند «اللّغة الفارِسیّة». اینجا «لغة» بهمعنی «زبان» است. در عربیِ استانداردِ کلاسیک، «فارس» یا «فارسی» به شکلی که در #زبانهای_ایرانی تلفظ میشود قابل ادا کردن نیست.
اما آنچه به «ف» و «پ» مربوط میشود، منحصر به فارسی و عربی هم نیست. تحول آوایی «پ» به «ف» سابقهٔ دیرینه دارد، هم در زبانهای ایرانی و هم در بقیهٔ شاخههای زبانیِ #زبانهای_هندواروپایی.
«پ»، براساس قاعدهای آوایی و جهانشمول به نام «نرمشدگی» (lenition)، در مواردِ بسیار، به «ف» تبدیل شدهاست. در فارسی «سفارش» (از فعلِ سپاردن و سپردن) و «گوسفند/ گوسپند/ گوسبند» و «فیل/ پیل» (که غالباً تصور میشود معرّب است) و نمونههای بسیارِ دیگر از این دستاند.
اصطلاحِ «نرمشدگی» معمولاً در مقابل «سختشدگی» (fortition) تعریف میشود.
بر این اساس، میتوان با اطمينان گفت که «فارسی» فارسی است، نه عربی یا عربیشده.
حمید حسنی؛ پژوهشگر زبان فارسی.
@amvvj
ماه، نیمهروشن بر خیابانهای تاریک میتابید.
نورش کامل نبود، مثل حالِ او.
آرام قدم میزد. سایهاش روی دیوارها میلغزید.
زیر لب گفت: «چرا اینجا؟!»
جوابی نداشت. فقط حس میکرد چیزی، یا کسی، پشت سرش است؛ پنهان در سکوت، دنبال او میآید.
بیآنکه برگردد، قدمهایش را تندتر کرد. کوچهها را میشناخت.
اما این یکی فرق داشت؛ بنبست بود.
به اولین در که رسید، با اضطراب کوبید. تند و پیدرپی.
در باز شد. کسی آنسویش نبود.
مکثی کرد… و بالاخره، پا گذاشت به داخل.
نرفت بالا. کنار در نشست. گوش تیز کرد.
همهچیز درونش آشوب بود؛ ذهنش، دلش، حتی چشمهایش.
هنوز نمیدانست چه کسی در را باز کرده.
بلند شد. چشم دواند در تاریکی. هیچچیز ندید.
دست برد تا در را دوباره باز کند، اما ناگهان… صدایی آمد.
خشدار، آرام، و آشنا.
صدا، چیزی در جانش تکان داد.
اگر میتوانست صاحب آن صدا را ببیند، حتماً میشناختش.
پرسید: «میشه ببینمت؟»
پاسخی نیامد.
سکوت، سنگینتر شد.
دلش آشوبتر از قبل.
ایستاد. فکر کرد. دلش گرفت…
برای کسی که میخواست ببیند، اما نمیتوانست.
•|فاطمه بسحاق
#خواب_نویسی
@amvvaj
كان صوتهُ دافِئاً أشبه بحُضنِ الوَطن.
صدایش گرم بود،
شبیه به آغوش وطَن...
@amvvaj
تو درسهایی که خوندم و یاد گرفتم،
همیشه به این موضوع تأکید میشه که
یادگیری از بدو تولد تا آخر عمر ادامه داره.
نکنه فکر کنی برای یاد گرفتن چیزی دیره!
تو حق داری هر چیزی رو که بخوای یاد بگیری و با ذوق ازش لذت ببری.
هیچوقت برای یاد گرفتن دیر نیست.
@amvvaj
در سلسلهی
زلف توام
نام نهادند؛
آشفته
سیهروز
گرفتار
پریشان
@amvvaj
گاهی آدمی چارهای ندارد جز اینکه بماند و فقط نگاه کند؛
تا تمام شود: یا آن، یا خودش.
•|فاطمه بسحاق
@amvvaj
آب بنوشید و بدانید کسانی با لبان تشنه از دنیا رفتند.
اربعین1403
@amvvaj