میدانی! من بسیار میترسم ؛
ترسم آن روزیست که میآیی و ندای هَل مِن ناصِرت را میشنوم ، نکند در کنار تو نباشمو روبرویت بایستم!
نمیتوانم بمانم؛
نه در جمع و نه در خلوتم!
در میان جمعیت احساس میکنم هیچکس مرا نمیفهمد
و در خلوت از فکر کردن به بیکسیم از پا در میآیم "
چه بیرحمانه تاریخ تکرار میشود ، تا میان میدان و در بهبهه ادعا سنجیده شویم!
تا میان لجنزار جانماز آب کشیدنهایمان دست و پا بزنیم و نشانمان بدهند نه خوارج زمان علــ(ع)ـی شاخ و دم داشتند و نه یزید و حرملهی دوران حسیــ(ع)ـن!
به چشم ببینیم علــ(ع)ــی چگونه دستش بسته شد؛
و با تمام وجود بسوزیم برای نگهداشتن آتش اعتقاد و ایمان در میان کوفهای که مردمش علــــی زمانه را بینماز میپندارند!
میبینی فاصلهی حق و باطل چه اندازه است؟
میبینی چه اندک است فاصله میان گریه در روضهی علــ(ع)ــی و بستن دستانش تا بی حرمتی به سربازش که علیوارانه تر از هر کسی در این زمانه زمامداری میکند؟
او سید است از نوادگان همان علــ(ع)ــی است که در روضههایش سر از پا نمیشناسند ، او علیِ وَلی است مانند همان علــ(ع)ــی که ادعای مقبولیت ولایتش را دارند!
از کجا که اگر زمان وَلیالله میبودیم به طمع خلافت کوفه در صف افسارگسیختگان جاه طلب نبودیم؟!
علی همان علــ(ع)ــی است ، حق همان حق است ، شاید این ایمان ماست که جایی از آن میلنگد!
- اَز هَمٰان رُوز کِه اَز دامَنِ مٰادَر زٰادَم
بُود زَخمَت بِه جِگَر نِعمَتِ مٰادَر زٰادَم
"حاءسینیاءنون"
به امید روزی که کامِمان به آمدنت شیرین شود ، نه به شیرینی جشن تولدت که تو در آن غایبی!