eitaa logo
Medusa 𖦹
132 دنبال‌کننده
197 عکس
11 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
لیام کلارک (Liam Clark) ⭐️ لیام سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. پدرش آتش‌نشان بود و مادرش معلم ورزش. از بچگی عاشق دویدن بود و هر سال توی مسابقه خیریه شهر شرکت می‌کرد. توی مدرسه کاپیتان تیم دوومیدانی بود اما هیچ‌وقت به بقیه فخر نمی‌فروخت. عاشق آب‌لیمو، هوای خنک صبح و موسیقی پاپ بود و از سیگار متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و قبل از هر مسابقه بند کفشش رو دقیقاً دو بار باز و بسته می‌کرد. تابستون‌ها هر روز ساعت شش صبح برای دویدن بیرون می‌رفت. برای:https://eitaa.com/joinchat/1132987854C1e4476014f ~
استلا اندرسون (Stella Anderson) ⭐️ استلا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. از بچگی به خاطر شغل پدرش که عکاس طبیعت بود بیشتر آخر هفته‌ها توی جنگل یا کنار دریاچه می‌گذشت. توی مدرسه عاشق زیست‌شناسی بود و تقریباً اسم همه پرنده‌های اطراف شهرش رو بلد بود. عاشق بارون، دوربین آنالوگ و کیک لیمویی بود و از ریختن زباله توی طبیعت واقعاً ناراحت می‌شد. یه عادت بامزه داشت و از هر سفری یه برگ درخت یا یه پر پیدا می‌کرد و توی دفتر خاطراتش می‌چسبوند. تابستون‌ها همراه پدرش برای عکاسی از پرنده‌ها قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شد و همیشه می‌گفت: "صبح‌های تابستون یه بوی خاص دارن که هیچ فصل دیگه‌ای نداره." برای:https://eitaa.com/joinchat/1829569783Cb6b35b4c45 ~
تئو بنت (Theo Bennett)⭐️ تئو سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. وقتی فقط سه سالش بود پدرش رو از دست داد و تقریباً تمام کودکیش رو با مادر و پدربزرگش گذروند. پدربزرگش هر جمعه اونو برای ماهیگیری می‌برد و همین باعث شد عاشق دریاچه و سکوت بشه. توی مدرسه زیاد حرف نمی‌زد اما اگر کسی کمک می‌خواست بدون اینکه چیزی بگه کنارش می‌ایستاد. عاشق ماهیگیری، چای نعنا و فیلم‌های مستند بود و از آدم‌های خودخواه خوشش نمی‌اومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت استرس می‌گرفت سنگ‌های صاف جمع می‌کرد و روی هم می‌چید. تابستون‌ها بیشتر روزها کنار دریاچه بود و همیشه چند تا ساندویچ اضافه با خودش می‌برد تا اگر کسی گرسنه بود بهش بده. برای: https://eitaa.com/nevisande_noghli ~
اولیویا هارت (Olivia Hart) ⭐️ اولیویا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. پدر و مادرش هر دو بازیگر تئاتر بودن اما خودش از صحنه فرار می‌کرد و ترجیح می‌داد پشت پرده دکور بسازه. توی مدرسه مسئول ساخت دکور نمایش‌ها بود و همه از خلاقیتش تعریف می‌کردن. عاشق رنگ آبی، کاردستی و موسیقی کلاسیک بود و از عجله داشتن بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و هر نمایشنامه‌ای رو که می‌خوند شخصیت محبوبش رو نقاشی می‌کرد. تابستون‌ها توی یه تئاتر محلی داوطلبانه کمک می‌کرد. برای: https://eitaa.com/abiiiiabiii ~
دیلن مور (Dylan Moore) ⭐️ دیلن سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد و از بچگی مشکل خواب داشت بیشتر شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌موند و کتاب می‌خوند. برای همین طلوع خورشید رو بیشتر از غروب دوست داشت. توی مدرسه به خاطر حافظه فوق‌العاده‌ش معروف بود و اسم تقریباً همه دانش‌آموزها رو حفظ بود. عاشق کتاب‌های تاریخی، قهوه سرد و دوچرخه‌سواری بود و از سروصدای زیاد متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر کتابی می‌خوند، یه جمله ازش رو توی دفترش می‌نوشت. تابستون‌ها قبل از طلوع خورشید دوچرخه‌سواری می‌کرد. برای: https://eitaa.com/roselady ~
آیریس ویلسون (Iris Wilson) ⭐️ آیریس سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. از بچگی عاشق آشپزی بود اما هیچ‌وقت دستور غذا رو دقیق دنبال نمی‌کرد و همیشه یه چیزی بهش اضافه می‌کرد. بیشتر وقت‌ها هم اتفاقاً خوشمزه‌تر می‌شد !! توی مدرسه برای جشن‌ها شیرینی درست می‌کرد. عاشق دارچین، کیک هویج و گل‌های توی باغچه مادربزرگش بود و از غذاهای خیلی تند خوشش نمی‌اومد. یه عادت بامزه داشت و هر بار کیک می‌پخت اول یه تیکه کوچیک به همسایه سالمندش می‌داد:(( تابستون‌ها کلاس شیرینی‌پزی می‌رفت. برای: https://eitaa.com/Lalalalalalala_x ~
کایل اندرسون (Kyle Anderson) ⭐️ کایل سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. خانواده‌ش یه پمپ‌بنزین بین‌جاده‌ای داشتن و از بچگی آدم‌های زیادی رو از شهرها و کشور‌های مختلف می‌دید. همین باعث شده بود عاشق شنیدن داستان سفر بقیه باشه. توی مدرسه بیشتر از هر چیزی عاشق جغرافیا بود. از آدم‌هایی که به دیگران بی‌احترامی می‌کردن بدش می‌اومد. یه عادت عجیب داشت و از هر مسافری که باهاش دوست می‌شد یه سکه یا اسکناس یادگاری می‌گرفت. تابستون‌ها توی پمپ‌بنزین به خانواده‌ش کمک می‌کرد. برای: https://eitaa.com/parvanemohi ~
آملیا کلارک (Amelia Clark) ⭐️ آملیا سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد و یه خواهر دوقلوی ناهمسان داشت که کاملاً برعکس خودش بود. یکی عاشق مهمونی یکی عاشق کتاب. با این حال بهترین دوست هم بودن. توی مدرسه عاشق ادبیات بود و همیشه شعر می‌نوشت اما نمی‌ذاشت کسی شعرهاش رو بخونه. عاشق بارون، چای سبز و دفترهای جلدچرمی بود و از صدای بلند خوشش نمی‌اومد. تابستون‌ها عصرها کنار پنجره می‌نشست و شعر می‌نوشت. برای: https://eitaa.com/nax1tala ~
جیکوب میلر (Jacob Miller) ⭐️ جیکوب سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. وقتی ۱۴ سالش بود یه معلم علوم بهش یه تلسکوپ قدیمی هدیه داد و همون هدیه باعث شد عاشق نجوم بشه. توی مدرسه همیشه برای بچه‌ها درباره سیاره‌ها توضیح می‌داد و هیچ‌وقت از سوال پرسیدن خسته نمی‌شد. عاشق آسمون شب، بستنی شکلاتی و کمپ زدن بود و از آلودگی نوری بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت شهاب می‌دید، ساعت دقیقش رو یادداشت می‌کرد. تابستون‌ها با دوستاش خارج از شهر کمپ می‌زد. برای: https://eitaa.com/poochyi ~
سوفی گرین (Sophie Green) ⭐️ سوفی سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. وقتی ۱۰ سالش بود یه گربه زخمی رو پیدا کرد و بعد از درمانش نگهش داشت. از اون روز به بعد آرزو داشت دامپزشک بشه. توی مدرسه هر حیوانی که کسی پیدا می‌کرد آخرش می‌رسید دست سوفی:(( عاشق حیوانات، شیرکاکائو و گل‌های آفتابگردون بود و از بی‌رحمی نسبت به حیوانات متنفر بود. تابستون‌ها توی پناهگاه حیوانات داوطلب می‌شد. برای: https://eitaa.com/talkhinn/2689
لوکاس ایوانز (Lucas Evans) ⭐️ لوکاس سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. خانواده‌ش یه کافه کوچیک داشتن و تقریبا همه مشتری‌ها اسمش رو می‌شناختن. از ۱۳ سالگی یاد گرفت قهوه درست کنه هرچند خودش قهوه دوست نداشت. توی مدرسه به خوش‌اخلاق بودن معروف بود و تقریبا با همه سلام و احوالپرسی می‌کرد. عاشق کیک شکلاتی، موسیقی جاز و دوچرخه‌سواری بود و از بی‌نظمی بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و اسم مشتری‌های ثابت رو بدون اینکه جایی بنویسه حفظ بود. تابستون‌ها توی کافه خانواده‌ش کار می‌کرد و عصرها با دوستاش کنار رودخونه می‌نشستن. برای: https://eitaa.com/kalagh_white ~
هانا کوپر (Hannah Cooper) ⭐️ هانا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. از بچگی کلکسیون بلیت قطار و سینما و کنسرت و حتی پارک تفریحی جمع می‌کرد و یه جعبه بزرگ فقط برای همین یادگاری‌ها داشت. توی مدرسه عاشق تاریخ بود چون معتقد بود هر وسیله قدیمی یه داستان پشتش داره. اولین کراشش پسری بود که مثل خودش عاشق موزه رفتن بود و اولین قرارشون هم توی یه موزه برگزار شد. عاشق سفر با قطار، پای سیب و دوربین‌های قدیمی بود و از دور انداختن یادگاری‌ها متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر شب قبل از خواب یکی از بلیت‌های قدیمیش رو نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد همه جزئیات اون روز رو به یاد بیاره. تابستون‌ها تقریباً هر هفته با قطار به یه شهر کوچیک سفر می‌کرد فقط برای اینکه کافه‌های محلی و کتابفروشی‌های قدیمی رو کشف کنه. برای: @atticlibrary ~