eitaa logo
Medusa 𖦹
131 دنبال‌کننده
197 عکس
11 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
لوکاس ایوانز (Lucas Evans) ⭐️ لوکاس سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. خانواده‌ش یه کافه کوچیک داشتن و تقریبا همه مشتری‌ها اسمش رو می‌شناختن. از ۱۳ سالگی یاد گرفت قهوه درست کنه هرچند خودش قهوه دوست نداشت. توی مدرسه به خوش‌اخلاق بودن معروف بود و تقریبا با همه سلام و احوالپرسی می‌کرد. عاشق کیک شکلاتی، موسیقی جاز و دوچرخه‌سواری بود و از بی‌نظمی بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و اسم مشتری‌های ثابت رو بدون اینکه جایی بنویسه حفظ بود. تابستون‌ها توی کافه خانواده‌ش کار می‌کرد و عصرها با دوستاش کنار رودخونه می‌نشستن. برای: https://eitaa.com/kalagh_white ~
هانا کوپر (Hannah Cooper) ⭐️ هانا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. از بچگی کلکسیون بلیت قطار و سینما و کنسرت و حتی پارک تفریحی جمع می‌کرد و یه جعبه بزرگ فقط برای همین یادگاری‌ها داشت. توی مدرسه عاشق تاریخ بود چون معتقد بود هر وسیله قدیمی یه داستان پشتش داره. اولین کراشش پسری بود که مثل خودش عاشق موزه رفتن بود و اولین قرارشون هم توی یه موزه برگزار شد. عاشق سفر با قطار، پای سیب و دوربین‌های قدیمی بود و از دور انداختن یادگاری‌ها متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر شب قبل از خواب یکی از بلیت‌های قدیمیش رو نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد همه جزئیات اون روز رو به یاد بیاره. تابستون‌ها تقریباً هر هفته با قطار به یه شهر کوچیک سفر می‌کرد فقط برای اینکه کافه‌های محلی و کتابفروشی‌های قدیمی رو کشف کنه. برای: @atticlibrary ~
الیاس برنر (Elias Brenner) ⭐️ الیاس سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. وقتی پنج سالش بود خانواده‌ش یه سال کامل با یه کاروان مسافرتی دور کشور سفر کردن و به خاطر همین تا مدت‌ها نمی‌تونست به یه جا وابسته بشه. توی مدرسه با همه دوست بود ولی هیچ‌وقت دوست صمیمی زیادی نداشت. عاشق نقشه‌های کاغذی، قهوه یخی و بارون بود و از ساعت‌های شلوغی شهر بدش می‌اومد. اولین کراشش دختری بود که توی یه کتابفروشی دیده بود و هیچ‌وقت دوباره پیداش نکرد. یه عادت بامزه داشت و از هر شهری که می‌رفت یه کارت‌پستال برای آینده خودش می‌خرید و پشتش تاریخ و حال‌وهوای اون روز رو می‌نوشت. تابستون‌ها بدون برنامه سوار قطار می‌شد و هر ایستگاهی که اسمش براش جالب بود پیاده می‌شد. برای: @shark_owo ~
نورا سینکلر (Nora Sinclair) ⭐️ نورا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. پدرش دریانورد بود و گاهی چند ماه خونه نمی‌اومد. هر بار که برمی‌گشت یه صدف یا یه سنگ از یه ساحل جدید برای نورا می‌آورد. اتاقش پر از یادگاری‌های کوچیک از کشورهای مختلف بود. توی مدرسه همیشه توی درس جغرافیا بهترین نمره رو می‌گرفت. عاشق بوی دریا، چای نعناع و دفترهای خط‌دار بود و از دروغ متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و هر وقت دلتنگ می‌شد صدای موج دریا رو با هدفون گوش می‌داد. تابستون‌ها بیشتر کنار ساحل با مادرش قدم می‌زد و منتظر برگشتن پدرش می‌موند. برای: @sherligust ~
رایان کول (Ryan Cole) ⭐️ رایان سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. توی یه خانواده پرجمعیت با پنج خواهر بزرگ شد و همیشه می‌گفت همین باعث شده صبور باشه. توی مدرسه کاپیتان تیم والیبال بود اما هیچ‌وقت از باخت ناراحت نمی‌شد. عاشق صبح‌های خنک، نون دارچینی و فیلم‌های کمدی بود و از دعوا کردن بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت کسی ناراحت بود براش یه نقاشی بامزه می‌کشید تا بخنده. تابستون‌ها با خواهرهاش توی حیاط مسابقه آب‌بازی برگزار می‌کردن. برای: https://eitaa.com/Khazan_011 ~
آیریس بلیک (Iris Blake) ⭐️ آیریس سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد و از هفت سالگی هر هفته به خانه سالمندان می‌رفت چون مادربزرگش اونجا زندگی می‌کرد. کم‌کم با همه سالمندهای اونجا دوست شد و اسم تک‌تکشون رو حفظ بود. توی مدرسه همیشه می‌گفت آدم‌ها باید بیشتر به حرف بزرگ‌ترها گوش بدن. عاشق بافتنی، موسیقی جاز و پای گیلاس بود و از بی‌احترامی متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و روز تولد هر سالمندی رو توی تقویمش علامت می‌زد و براش کارت دست‌ساز درست می‌کرد. تابستون‌ها بیشتر روزها رو همون‌جا کنار سالمندها می‌گذروند. برای: https://eitaa.com/memorie222 ~
میسون فورد (Mason Ford) ⭐️ میسون سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. خانواده‌ش یه سینمای قدیمی داشتن که بیشتر مردم شهر برای اولین قرار عاشقانه یا اولین فیلم زندگیشون اونجا رفته بودن. خودش از بچگی پشت دستگاه پخش فیلم بازی می‌کرد و بوی ذرت بوداده براش بوی خونه بود. توی مدرسه عاشق درس هنر بود و از ریاضی فراری. عاشق فیلم‌های کلاسیک، نوشابه و پاپ‌کورن بود و از پایان‌های غمگین خوشش نمی‌اومد. تابستون‌ها بلیت پاره می‌کرد و آخر شب با پدرش فیلم‌های قدیمی می‌دید. برای:https://eitaa.com/joinchat/4208002498Cb632e728df ~
ویولت ریچاردز (Violet Richards) ⭐️ ویولت سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد. وقتی ۱۵ سالش بود به خاطر بیماری چند ماه نتونست به مدرسه بره و همون دوران باعث شد عاشق کتاب خوندن بشه. بعد از برگشتنش برای بچه‌هایی که مریض بودن و نمی‌تونستن مدرسه بیان جزوه و کتاب می‌برد. عاشق بوی کتاب نو، چای دارچینی و بارون بود و از تنها موندن دیگران ناراحت می‌شد. یه عادت ناز داشت و لای هر کتابی که دوست داشت یه گل خشک می‌ذاشت. تابستون‌ها توی کتابخونه شهر برای بچه‌ها قصه می‌خوند. برای: https://eitaa.com/emptychannel ~
جیک سالیوان (Jake Sullivan) ⭐️ جیک سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. پدرش تعمیرکار ماشین‌های کلاسیک بود و از ۱۰ سالگی فرق صدای موتور ماشین‌ها رو تشخیص می‌داد. توی مدرسه همیشه دیر می‌رسید چون صبح‌ها قبل از مدرسه به پدرش توی تعمیرگاه کمک می‌کرد. عاشق سفر جاده‌ای، موسیقی راک و همبرگر بود و از ترافیک متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و اسم همه ماشین‌های قدیمی رو حفظ بود و هر کدوم رو با یه اسم صدا می‌زد. تابستون‌ها با پدرش ماشین‌های قدیمی رو برای نمایشگاه‌ها آماده می‌کرد. برای: https://eitaa.com/Flowe88r ~
کلویی بنت (Chloe Bennett) ⭐️ کلویی سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد و از بچگی یه دفتر داشت که توش فقط چیزهایی رو می‌نوشت که باعث خنده‌ش شده بودن. می‌گفت وقتی روز بدی داشته باشه همون دفتر حالش رو خوب می‌کنه. توی مدرسه عضو گروه نمایش بود و همیشه نقش‌های بامزه رو بازی می‌کرد. عاشق بستنی توت‌فرنگی، فیلم‌های کمدی و گل‌های آفتابگردون بود و از آدم‌هایی که دیگران رو مسخره می‌کردن خوشش نمی‌اومد. تابستون‌ها با دوستاش نمایش‌های خیابونی اجرا می‌کرد. برای: https://eitaa.com/kao_tired ~
لوکاس هال (Lucas Hall) ⭐️ لوکاس سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. وقتی ۱۱ سالش بود یه معلم علوم براش یه بسته بذر هدیه آورد. از اون روز به بعد هر بهار و تابستون چیزی می‌کاشت و بزرگ شدنش رو تماشا می‌کرد. توی مدرسه عاشق زیست‌شناسی بود و همیشه دستاش بوی خاک می‌داد. عاشق گوجه‌فرنگی‌های باغچه، بارون و کلاه‌های حصیری بود و از هدر دادن آب بدش می‌اومد. یه عادت بامزه داشت و برای هر گیاهش یه اسم انتخاب می‌کرد. تابستون‌ها بیشتر وقتش رو توی باغچه می‌گذروند و محصول‌هاش رو بین همسایه‌ها تقسیم می‌کرد. برای: @mohito_o ~
اِما گریفین (Emma Griffin) ⭐️ اِما سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. مادرش راننده قطار بود و از بچگی بیشتر از هر صدایی صدای حرکت قطارها رو دوست داشت. توی مدرسه از اون آدم‌هایی بود که همه اسرارشون رو بهش می‌گفتن چون مطمئن بودن هیچ‌وقت چیزی رو فاش نمی‌کنه. اولین کراشش پسری بود که توی ایستگاه قطار گیتار می‌زد ولی فقط هر تابستون می‌دیدش و هیچ‌وقت اسمش رو نفهمید. عاشق سفر با قطار، عکاسی آنالوگ، کیک لیمویی و بارون بود و از خداحافظی‌های عجولانه متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و از هر بلیت قطاری که استفاده می‌کرد تاریخ و حس اون روز رو پشتش می‌نوشت و توی یه جعبه فلزی نگه می‌داشت. تابستون‌ها با مادرش مسیرهای طولانی رو با قطار سفر می‌کرد و از پنجره بیرون رو تماشا می‌کرد و برای آدم‌هایی که توی ایستگاه‌ها می‌دید توی ذهنش داستان زندگی می‌ساخت. همیشه می‌گفت: "هر آدمی که از کنار پنجره قطار رد می‌شه یه داستان داره که هیچ‌وقت نمی‌شنویم." برای: https://eitaa.com/rk6xvk5 ~