نورا سینکلر (Nora Sinclair) ⭐️
نورا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. پدرش دریانورد بود و گاهی چند ماه خونه نمیاومد. هر بار که برمیگشت یه صدف یا یه سنگ از یه ساحل جدید برای نورا میآورد.
اتاقش پر از یادگاریهای کوچیک از کشورهای مختلف بود. توی مدرسه همیشه توی درس جغرافیا بهترین نمره رو میگرفت. عاشق بوی دریا، چای نعناع و دفترهای خطدار بود و از دروغ متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و هر وقت دلتنگ میشد صدای موج دریا رو با هدفون گوش میداد. تابستونها بیشتر کنار ساحل با مادرش قدم میزد و منتظر برگشتن پدرش میموند.
برای: @sherligust ~
رایان کول (Ryan Cole) ⭐️
رایان سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. توی یه خانواده پرجمعیت با پنج خواهر بزرگ شد و همیشه میگفت همین باعث شده صبور باشه.
توی مدرسه کاپیتان تیم والیبال بود اما هیچوقت از باخت ناراحت نمیشد. عاشق صبحهای خنک، نون دارچینی و فیلمهای کمدی بود و از دعوا کردن بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت کسی ناراحت بود براش یه نقاشی بامزه میکشید تا بخنده. تابستونها با خواهرهاش توی حیاط مسابقه آببازی برگزار میکردن.
برای: https://eitaa.com/Khazan_011 ~
آیریس بلیک (Iris Blake) ⭐️
آیریس سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد و از هفت سالگی هر هفته به خانه سالمندان میرفت چون مادربزرگش اونجا زندگی میکرد. کمکم با همه سالمندهای اونجا دوست شد و اسم تکتکشون رو حفظ بود.
توی مدرسه همیشه میگفت آدمها باید بیشتر به حرف بزرگترها گوش بدن. عاشق بافتنی، موسیقی جاز و پای گیلاس بود و از بیاحترامی متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و روز تولد هر سالمندی رو توی تقویمش علامت میزد و براش کارت دستساز درست میکرد. تابستونها بیشتر روزها رو همونجا کنار سالمندها میگذروند.
برای: https://eitaa.com/memorie222 ~
میسون فورد (Mason Ford) ⭐️
میسون سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. خانوادهش یه سینمای قدیمی داشتن که بیشتر مردم شهر برای اولین قرار عاشقانه یا اولین فیلم زندگیشون اونجا رفته بودن. خودش از بچگی پشت دستگاه پخش فیلم بازی میکرد و بوی ذرت بوداده براش بوی خونه بود.
توی مدرسه عاشق درس هنر بود و از ریاضی فراری. عاشق فیلمهای کلاسیک، نوشابه و پاپکورن بود و از پایانهای غمگین خوشش نمیاومد. تابستونها بلیت پاره میکرد و آخر شب با پدرش فیلمهای قدیمی میدید.
برای:https://eitaa.com/joinchat/4208002498Cb632e728df ~
ویولت ریچاردز (Violet Richards) ⭐️
ویولت سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد. وقتی ۱۵ سالش بود به خاطر بیماری چند ماه نتونست به مدرسه بره و همون دوران باعث شد عاشق کتاب خوندن بشه. بعد از برگشتنش برای بچههایی که مریض بودن و نمیتونستن مدرسه بیان جزوه و کتاب میبرد.
عاشق بوی کتاب نو، چای دارچینی و بارون بود و از تنها موندن دیگران ناراحت میشد. یه عادت ناز داشت و لای هر کتابی که دوست داشت یه گل خشک میذاشت. تابستونها توی کتابخونه شهر برای بچهها قصه میخوند.
برای: https://eitaa.com/emptychannel ~
جیک سالیوان (Jake Sullivan) ⭐️
جیک سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. پدرش تعمیرکار ماشینهای کلاسیک بود و از ۱۰ سالگی فرق صدای موتور ماشینها رو تشخیص میداد. توی مدرسه همیشه دیر میرسید چون صبحها قبل از مدرسه به پدرش توی تعمیرگاه کمک میکرد.
عاشق سفر جادهای، موسیقی راک و همبرگر بود و از ترافیک متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و اسم همه ماشینهای قدیمی رو حفظ بود و هر کدوم رو با یه اسم صدا میزد. تابستونها با پدرش ماشینهای قدیمی رو برای نمایشگاهها آماده میکرد.
برای: https://eitaa.com/Flowe88r ~
کلویی بنت (Chloe Bennett) ⭐️
کلویی سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد و از بچگی یه دفتر داشت که توش فقط چیزهایی رو مینوشت که باعث خندهش شده بودن. میگفت وقتی روز بدی داشته باشه همون دفتر حالش رو خوب میکنه.
توی مدرسه عضو گروه نمایش بود و همیشه نقشهای بامزه رو بازی میکرد. عاشق بستنی توتفرنگی، فیلمهای کمدی و گلهای آفتابگردون بود و از آدمهایی که دیگران رو مسخره میکردن خوشش نمیاومد. تابستونها با دوستاش نمایشهای خیابونی اجرا میکرد.
برای: https://eitaa.com/kao_tired ~
لوکاس هال (Lucas Hall) ⭐️
لوکاس سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. وقتی ۱۱ سالش بود یه معلم علوم براش یه بسته بذر هدیه آورد. از اون روز به بعد هر بهار و تابستون چیزی میکاشت و بزرگ شدنش رو تماشا میکرد.
توی مدرسه عاشق زیستشناسی بود و همیشه دستاش بوی خاک میداد. عاشق گوجهفرنگیهای باغچه، بارون و کلاههای حصیری بود و از هدر دادن آب بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و برای هر گیاهش یه اسم انتخاب میکرد. تابستونها بیشتر وقتش رو توی باغچه میگذروند و محصولهاش رو بین همسایهها تقسیم میکرد.
برای: @mohito_o ~
اِما گریفین (Emma Griffin) ⭐️
اِما سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. مادرش راننده قطار بود و از بچگی بیشتر از هر صدایی صدای حرکت قطارها رو دوست داشت. توی مدرسه از اون آدمهایی بود که همه اسرارشون رو بهش میگفتن چون مطمئن بودن هیچوقت چیزی رو فاش نمیکنه.
اولین کراشش پسری بود که توی ایستگاه قطار گیتار میزد ولی فقط هر تابستون میدیدش و هیچوقت اسمش رو نفهمید. عاشق سفر با قطار، عکاسی آنالوگ، کیک لیمویی و بارون بود و از خداحافظیهای عجولانه متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و از هر بلیت قطاری که استفاده میکرد تاریخ و حس اون روز رو پشتش مینوشت و توی یه جعبه فلزی نگه میداشت. تابستونها با مادرش مسیرهای طولانی رو با قطار سفر میکرد و از پنجره بیرون رو تماشا میکرد و برای آدمهایی که توی ایستگاهها میدید توی ذهنش داستان زندگی میساخت. همیشه میگفت: "هر آدمی که از کنار پنجره قطار رد میشه یه داستان داره که هیچوقت نمیشنویم."
برای: https://eitaa.com/rk6xvk5 ~
نولان پری (Nolan Perry) ⭐️
نولان سال ۲۰۰۰ به دنیا اومد. تا هشت سالگی توی پرورشگاه زندگی میکرد و بعد یه زوج سالمند سرپرستیش رو قبول کردن. همیشه میگفت دیر خانواده پیدا کرده ولی بهترین خانواده دنیا نصیبش شده.
توی مدرسه زیاد حرف نمیزد اما هر وقت کسی تنها میموند کنارش مینشست. عاشق بسکتبال، کتابهای ماجراجویی و آبنباتهای ترش بود و از قضاوت کردن آدمها روی ظاهرشون متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر وقت خوشحال میشد زیر لب سوت میزد بدون اینکه خودش متوجه باشه. تابستونها توی زمین بسکتبال محله با بچههای کوچیکتر بازی میکرد و آخر روز برای همه بستنی میخرید.
برای:https://eitaa.com/joinchat/2458453031Cc9033d3efc ~
لیلیان بروکس (Lillian Brooks) ⭐️
لیلیان سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. پدر و مادرش بعد از طلاق توی دو شهر مختلف زندگی میکردن و اون هر تعطیلات تابستون با قطار بین این دو شهر رفتوآمد میکرد.
اولش از این وضعیت ناراحت بود اما کمکم عاشق سفرهای تنهایی با قطار شد. عاشق موسیقی ایندی، نقاشی و کافههای کوچیک بود و از آدمهایی که همیشه عجله داشتن خوشش نمیاومد. یه عادت بامزه داشت و از هر سفر یه برگ درخت لای دفترش میذاشت. تابستونها کنار دریا مینشست و ساعتها نقاشی میکشید.
برای: https://eitaa.com/MidnightLilium ~
ایتن میلز (Ethan Mills) ⭐️
ایتن سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. از بچگی لکنت داشت و همین باعث شده بود بیشتر شنونده باشه تا گوینده. وقتی وارد دبیرستان شد معلم ادبیاتش تشویقش کرد داستان بنویسه و کمکم نوشتههاش بین دانشآموزها معروف شد.
عاشق بارون، قهوه سرد و فیلمهای علمیتخیلی بود و از مسخره کردن دیگران متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و هر ایدهای به ذهنش میرسید روی دستمال کاغذی مینوشت. تابستونها بیشتر وقتش رو توی کتابخونه میگذروند.
برای: https://eitaa.com/Puzzle_Lost_x ~