آقا احساس میکنم چند ساله که یه نفر رو دوست دارم ته دلم با اینکه اصلا نه روش کراش دارم نه عاشقشم فقد بعضی موقع میاد تو ذهنم بدم میاد یا مثلاً به بعضیا فکر که میکنم یه حسی میاد بهم میگه ها تو عاشق فلانی هستی اینا نیمدونم مال بلوغه یا نه
_
شاید به خاطر صمیمیته بعد اینقدر با یارو صمیمیای که اصلا یه وقتایی یادت میره وجود داره میگیری چی میگم؟ بعد ذهنت میگه عه راستی این آدمه هم بوداا
بعد خب شاید چون یهویی مغزت یه همچین چیزیو رو کرده با خودت گفتی نکنه عاشقشم؟
فامیل خیلی دورمه بعد فوقش فقد چند بار دیدمش تازه این هیچی یکی دیگه هم اصلا اصلا باهاش تابحال حرف نزدم اینطوری میشم وای من رو این کراشم اینا ولی کلن اصلا نمیخوام عاشق بشم اصلا اصلا چون حس میکنم من واقعی نیستم انکار یکی دیگم بعد من تنهایی رو به اینکه با کسی باشم بیشتر ترجیح میدم اصلا راستش نمیخوام با کسی در آینده ازدواج کنم یعنی یحوارایی برای خودم شرط گذاشتم
_
وقتی شرط میذاری و مطمئن هستی که یه اتفاقی نخواهد افتاد جهان یه کاری میکنه که متوجه شی که هیچوقت نمیشه به چیزی اطمینان داشت
یلدا داره واسه اولین بار The notebook میبینه منم که از خدا خواسته واسه بار صدم دارم میبینم