مادرتون یه معتاد کار واقعیه یعنی اصلا امکان نداره از شما و از وجودتون خوشش بیاد و شما ناخواسته بودین
مامانتون یکی دیگه رو دوست داره نه بابای شمارو پس بابای شما ولتون میکنه میره و مامانتون هیچوقت به اون مردی که میخواد نمیرسه چون اون زن داره
پس شما عملا فقط یه مامان براتون مونده که شمارو از بدو تولد مقصر میدونه و خب مامان نداشتین براتون بهتر بود
بعد تا بزرگ شدین میرین جراح میشین و توی دوران اینترنی خیلی تصادفی خانواده ای که پدرت بعد از تو تشکیل داد میان همون بیمارستانی که تو کار میکنی تا معالجه شن
و بعد از این همه وقت به خودت میای و میبینی تنها چیزی که توش اشتراک دارین شاید این باشه که هردو خروپف میکنین
پس وقتی بابات تو بیمارستانه میری ازش بپرسی که آیا اونم خروپف میکنه یا نه و اون میگه که آره پس با خودت میگی اینم از این