بعد از این همه وقت آیریس با همهی سالمندا خانواده شده بود و وقتی خانوادهی اونا میومدن موقع رفتن با آیریس حرف میزدن و یه سری چیزارو میسپردن به اون چون میدونستن پدربزرگ مادربزرگا دوسش دارن و به حرفش گوش میدن
هدایت شده از Shrimp
درود به همگی امیدوارم روز خوبی رو سپری کرده باشین.
این تقدیمی نمیدونم چندمی اینجاست و منتظر پیوستن شما به تقدیمیه X3
برای شرکت توی این تقدیمی شما باید این پیام رو توی چنلتون فوروارد کنین و لینکتون رو توی 🎨 برای من بفرستین تا من به شما به صورت کاملا تصادفی و رندوم یک اثر تاریخی ، یک تاریخچه ی کوچیک از اون اثر و مکانی که اثر درش کشیده شده رو معرفی کنم.
کسایی که چنل ندارن ولی دوست دارن که توی تقدیمی شرکت کنن میتونن توی ناشناس ایدی خودشون رو بفرستن تا منم یک تقدیمی قشنگ تقدیمشون بکنم. D:
مرسی که وقت گذاشتین. 💘💘
مزرعه ای که خانواده کالب داشتن درواقع مال یه همسایه خیلی پیر و خیلی خوب بود که قبل از مرگش دادش به اونا
دوست موردعلاقهی کالب یه بچه بز بود که چندماه بعد از خودش به دنیا اومده بود و خیلیی باهم خوب بودن یعنی قشنگ بهترین دوستای همدیگه بودن
اما چندسال بعد در اثر یه بیماری مُرد (بیماری نبود بابا، مامان باباش کشتنش دروغکی این به کالب میگفتن)
اون کسی ک.قم.بود پوستر میخاست چرا پیام نمیدی؟ پوسترارو میخام بدم به یکی.دیگه ها
_
ایخدا 😭
زک میلر (وای عاشق خودت و خلاقیتت تقدیمیاتم یسنا)
_
بریم زک
منم عاشق خودتم مرسی که هستی جات رو سرمه:>>