تصور کنین یه اینترنین و با کلی بدبختی اومدین بالا و رسیدین به اینجا
بعد یه روز وسط خوشی خدا گفت نه دیگه بسه خوشی
از اینایی که از بچگی قلبشون توان هندل کردن بدنشونو نداشته و تو واقعا برگات ریخته که چطوری این همه وقت زنده مونده
و خب برای بار دوم در سال باید قلبش عوض بشه و اگه تا چند وقت دیگه یه قلب جدید پیدا نکنن براش کارش تموم میشه
قایمکی میری تو اتاقش با همدیگه اونو بازی میکنین مثلا بعد اون از بچگیش میگه و نمیفهمی چی میشه که اینقدر صمیمی میشین
چون میدونی همه به خاطر قیافه و ظاهرت ازت خوششون میاد اما یهو دیدی عه این به جای اینکه از بدنت تعریف کنه برگشت بهت گفت "هیچوقت از حرف زدن و تعریف کردن خاطراتت دست نکش مخصوصا واسه من"