تصور کنین یه اینترنین و با کلی بدبختی اومدین بالا و رسیدین به اینجا
بعد یه روز وسط خوشی خدا گفت نه دیگه بسه خوشی
از اینایی که از بچگی قلبشون توان هندل کردن بدنشونو نداشته و تو واقعا برگات ریخته که چطوری این همه وقت زنده مونده
و خب برای بار دوم در سال باید قلبش عوض بشه و اگه تا چند وقت دیگه یه قلب جدید پیدا نکنن براش کارش تموم میشه
قایمکی میری تو اتاقش با همدیگه اونو بازی میکنین مثلا بعد اون از بچگیش میگه و نمیفهمی چی میشه که اینقدر صمیمی میشین
چون میدونی همه به خاطر قیافه و ظاهرت ازت خوششون میاد اما یهو دیدی عه این به جای اینکه از بدنت تعریف کنه برگشت بهت گفت "هیچوقت از حرف زدن و تعریف کردن خاطراتت دست نکش مخصوصا واسه من"
منشن کردم که خیلی اورژانسی نیاز به قلب داشت
اما اسمش توی لیست کسایی که قرار بود پیوند بخورن دیر تر ثبت شده بود
و فقط یک قلب سالم پیدا کرده بودن
پس تو باید یه کاری میکردی که سکته کنه و نیمه مرگ بشه تا اسمش توی لیست بیاد بالاتر و قلبو براش بگیری
و تو قایمکی بدون اینکه استادات بدونن این کارو انجام میدی و قلبشو از کار میندازی با رضایت خودش و با کمک چندتا از دوستات
اما وقتی قلبش از کار میفته هر کاری میکنی برنمیگرده !!!!!