یه خانومی به اسم لوسی تنهایی زندگی میکرده و وسط روزش یهو یاد یه دوستی تو بچگیش افتاد
درواقع اولین دوست صمیمیش که اسمش ساندرا بوده
اونا فقط توی مهدکودک دوست بودن باهمدیگه و این دوستی خیلی ادامه نداشت چون ساندرا رفت به یه شهر دیگه
خلاصه چند شب بعد لوسی میخوابه تو تختش
و تو خواب خودش و ساندرا رو میبینه باهم کلی بازی میکنن
بعد وسطش ساندرا میگه وای لوسی چرا بیدار نمیشی وقتشه بیدار شی نمیخوام شکل من شی توروخدا بیدار شو