eitaa logo
دانلود
🥹🥹
میخوام از این داستان کوتاها بگم
البته داستان کوتاه واقعی
یه خانومی به اسم لوسی تنهایی زندگی می‌کرده و وسط روزش یهو یاد یه دوستی تو بچگیش افتاد
درواقع اولین دوست صمیمیش که اسمش ساندرا بوده اونا فقط توی مهدکودک دوست بودن باهمدیگه و این دوستی خیلی ادامه نداشت چون ساندرا رفت به یه شهر دیگه
خلاصه چند شب بعد لوسی می‌خوابه تو تختش و تو خواب خودش و ساندرا رو میبینه باهم کلی بازی می‌کنن
بعد وسطش ساندرا میگه وای لوسی چرا بیدار نمیشی وقتشه بیدار شی نمیخوام شکل من شی توروخدا بیدار شو
با کلی ترس و عرق بیدار میشی و میبینی بله خونت داره آتیش میگیره ولی حداقل خودتو نجات دادی و اومدی بیرون
چند روز بعد رفتی سراغ ساندرا رو بگیری و بهش بگی چیشده
و بوووم
میفهمی چندماه بعد از اینکه رفتن تو یه شهر دیگه شب حین خواب خونشون آتیش گرفته و همشون تو آتیش سوختن
و اونجا بود که فهمیدی چرا توی خوابت ساندرا گفت "نمیخوام شکل من شی"