یه خانومی به اسم لوسی تنهایی زندگی میکرده و وسط روزش یهو یاد یه دوستی تو بچگیش افتاد
درواقع اولین دوست صمیمیش که اسمش ساندرا بوده
اونا فقط توی مهدکودک دوست بودن باهمدیگه و این دوستی خیلی ادامه نداشت چون ساندرا رفت به یه شهر دیگه
خلاصه چند شب بعد لوسی میخوابه تو تختش
و تو خواب خودش و ساندرا رو میبینه باهم کلی بازی میکنن
بعد وسطش ساندرا میگه وای لوسی چرا بیدار نمیشی وقتشه بیدار شی نمیخوام شکل من شی توروخدا بیدار شو
با کلی ترس و عرق بیدار میشی و میبینی بله خونت داره آتیش میگیره ولی حداقل خودتو نجات دادی و اومدی بیرون
میفهمی چندماه بعد از اینکه رفتن تو یه شهر دیگه شب حین خواب خونشون آتیش گرفته و همشون تو آتیش سوختن
یسنا،من برای دوست بودن با کسی خیلی ادم ناجالب و حوصله سربری ام
مردم زود ازم خسته میشن چیکار کنم=(
_
باید پیدا کنی ببینی چرا فکر میکنی ناجالبی و اصلاحش کنی طبیعتا !!!