به این شیوه که وقتی یلدا داشت تکلیف مینوشت و من عقب مونده بودم ازش تا حواسش نبود مداد و پاککن و ایناشو برمیداشتم
بعد یلدا یه ۳ ساعتی دنبال وسایلش میگشت و من من تو اون تایم کلی تکلیف مینوشتم و جلو میافتادم !!!!
یکمم نگاهش میکردن میخندیدم
بعد دیگه ساعت ۱۰ و اینای شب میشد میگفتم بیا تا برات پیداش کنم
تا حواسش نبود مدادشو مثلا میذاشتم ته کمدش
بعد میگفتم وا کوری مگه نمیبینی اینجاست؟
خلاصه که با من مثل معجزه ها رفتار میکرد بابت پیدا کردن وسایلش نمیدونست خودم قایمشون میکردم🥹
بعد اینا هیچی یه مدت یه سوراخ مورچه درست شده بود کنار تختش
تا حواسش نبود میرفتم با مورچه ها حرف میزدم میگفتم توروخدا زیاد شین بهش حمله کنین!!
روزایی که مامانم میومد سم بزنه روز مرگ من بود لشکریانم کشته میشدن جلو چشمام
خیلیی راز دارم که قبلا که اتفاق میافتادن همه فکر میکردن تصادف بوده یا شانس بد و هنوزم روم نمیشه بگمشون ایشالا یه روز به خودم بیام
یکیشون خیلی بد و وحشتناک بود یعنی نزدیک بود خودم واقعا بمیرم الان که فکر میکنم میبینم شانس آوردم