حسن بدو رفت در خونهی سلمان زد، سلمان! بدو خودت رو برسون ...
چه خبره؟! شبیه چی شده؟!
سلمان بدو بدو اومد، اومد تووی خونهی مولا، وای چه خبره تووی خونه! وسط حیاط خونه یه تابوت گذاشته، بدنم یه طرفه، علی هم یه طرف زانوهاش و بغل گرفته؛ حسینم یه طرف، زینبم یه طرف …
همچین که سلمان اومد تووی خونه، علی چشمش به سلمان خورد آه! سلمان …
سلمان و بغل گرفت انقدر دوتایی گریه کردند. سلمان دیدی چی شد؟! سلمان دیدی مردم شهر با علی چی کار کردند ؟!
سلمان کمک علی باش، تو از مایی؛ کمک من کن؛ من دیگه دستام، بازوهام، پاهام طاقت نداره.
امیرالمومنین فرمود:« سلمان! تو کمک من باش، من جلوی تابوت و میگیرم تو هم عقبتر؛ تابوت و بلند کردند. یهو دید بچهها