eitaa logo
انارستانِ منِ طو 🇮🇷♥️🇵🇸
3.4هزار دنبال‌کننده
12.2هزار عکس
3.2هزار ویدیو
51 فایل
﷽ از تمام دنیا یک دوستت دارم طو برایم کافیست ... موجیم که آسودگی ما عدم ماست ... @Hazrate_anar اینجا عشق می‌نویسد و ما همه شنونده ایم ... 😊♥️
مشاهده در ایتا
دانلود
سلمان بدو بدو اومد، اومد تووی خونه‌ی مولا، وای چه خبره تووی خونه! وسط حیاط خونه یه تابوت گذاشته، بدنم یه طرفه، علی هم یه طرف زانوهاش و بغل گرفته؛ حسینم یه طرف، زینبم یه طرف …
همچین که سلمان اومد تووی خونه، علی چشمش به سلمان خورد آه! سلمان … سلمان و بغل گرفت انقدر دوتایی گریه کردند. سلمان دیدی چی شد؟! سلمان دیدی مردم شهر با علی چی کار کردند ؟!
آقا به من بگو چی کار کنم؟! چه کاری از دست من برمیاد؟!
سلمان کمک علی باش، تو از مایی؛ کمک من کن؛ من دیگه دستام، بازوهام، پاهام طاقت نداره.
امیرالمومنین فرمود:« سلمان! تو کمک من باش، من جلوی تابوت و می‌گیرم تو هم عقب‌تر؛ تابوت و بلند کردند. یهو دید بچه‌ها
بچه‌ها شما هم می‌خواید بیاید؟!
قول باید بدیدا، همین الان به بابا قول بدید تووی کوچه حرفی نزنید؛ داد نزنید، گریه نکنید.
باشه بابا. فقط به ما اجازه بده بیایم تشییع جنازه.
آروم آروم تابوت و بلند کردند، به عزت و شرف لا اله الا الله ...
توو کوچه امیرالمومنین جلوی تابوت داره میره، بچه‌ها هم عقب تابوت دارن میان. یهو یه نقطه از کوچه که رسیدن دیدن حسن رو زمین نشست. تابوت و زمین گذاشتن زیر بغلای حسن و گرفتند؛ چی شده؟! چرا اینجوری گریه می‌کنی؟! مگه قول ندادی داد نزنی؟! صدا زد: سلمان! دست به دل حسن مگذاز، این چیزی که من اینجا دیدم نه حسین دیده، نه بابا علی دیده. یه رازی بین من و مادر بوده توو این دلم مونده بزار الان بگم همه بفهمند چرا من اینجوری دارم گریه می‌کنم ...
سلمان! همینجا با مادر می‌رفتیم، دست توو دست مادر. مادر با من حرف می‌زد؛ مادر دست من و گرفته بود؛ من و می‌کشوند به سمت خونه. اما یه مرتبه دیدم روبه‌رومون چند نفر جلومون و گرفتند.