قول باید بدیدا، همین الان به بابا قول بدید تووی کوچه حرفی نزنید؛ داد نزنید، گریه نکنید.
توو کوچه امیرالمومنین جلوی تابوت داره میره، بچهها هم عقب تابوت دارن میان. یهو یه نقطه از کوچه که رسیدن دیدن حسن رو زمین نشست. تابوت و زمین گذاشتن زیر بغلای حسن و گرفتند؛ چی شده؟! چرا اینجوری گریه میکنی؟! مگه قول ندادی داد نزنی؟! صدا زد: سلمان! دست به دل حسن مگذاز، این چیزی که من اینجا دیدم نه حسین دیده، نه بابا علی دیده. یه رازی بین من و مادر بوده توو این دلم مونده بزار الان بگم همه بفهمند چرا من اینجوری دارم گریه میکنم ...
سلمان! همینجا با مادر میرفتیم، دست توو دست مادر. مادر با من حرف میزد؛ مادر دست من و گرفته بود؛ من و میکشوند به سمت خونه. اما یه مرتبه دیدم روبهرومون چند نفر جلومون و گرفتند.
من اومدم جلو فهمیدم اینا برای چی اومدند، سلمان! یه مرتبه دیدم دستش رو بالا برد، نه یه دست دو دستش رو بالا برد ...
قلبِ پر از درد و غمم
شکسته مثل حُرمتت!
آخه فقط من می دونم
چرا کبوده صورتت
درد و بلای کوچه رو
ریختن یه جا توی دلم
بِشکنه اون دستی که زد
سیلی به تو ، مقابلم ...
💚
آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون بابِ میل اوست شد این میوه تاجدار ...
🏴💚🏴
#فاطمیه
#صلی_الله_علیک_یا_فاطمـة_الزهـرا
@cafe_anarestane_maneto
با بودنت سلام علی (ع) یک جواب داشت،
آن یک سلام هم از این پس بیجواب شد ...