دیشب خدا خودش به هوایت ورق کشید
هی آیه خواند و فال تو را از علق کشید
ابلیس هم به سجده در آمد همینکه بر
لبهای غنچهگونِ تو رنگ شفق کشید
او خط کشید و خط به خط از من غزل دمید
وقتی که پرده بین تو و ماخَلق کشید
دیشب تو خواب بودی و تا صبحدم دلم
نان از تنورِ داغِ خیالت به سَق کشید
حالا نه اینکه قافیهام ته کشیده است
باید ولی تمامِ تو را در بغل کشید...