هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
در رفت و آمد سیهروزگارِ گذرندهی سرشار از تناقضِ پلیدی و روشنایی، به چندباره از پا درآمده و به زانو میافتم؛ لیکن در این صدایِ بیصدایی گویا که نه سخنیست و نه برآمدنی. آنگاه که قصد به برخاستن و ارادهی بر آن میکنی، به ناگاه نیزهای تیزپا، سُم بر تنت کوفته و تو را باز میدارد از هرآنچه که در آن_حتی اگر ذرهای کم از مثقال باشد_امید و انگیزهای از برای توانی نو یافتن جُستهای.
و این نیزههای برّنده و خَموش هماناناند که اَنگ رعیت میزنند به همسویان و همسِمتان خود و ایشان را به حد خواری و ذلت میرسانند؛ حال اینکه خود چو اَسبان وحشی و رامنشده بهگونهای با سُمهایشان نعلت میکنند که گویا از ابتدای خلقت کاغذی بودهای مسطح؛ و سپس با گشادهرویی و غروری مثالزدنی سر تکان میدهند و یال و کوپالشان را به رخ این و آن میکشند؛ حال آنکه ارزشی کمتر از آدمی بیچیز و طفیلی ندارند.
و من در قبال تمام تیرگیهای ایّام خویش، صبر میگذینم و پرده بر تمامیِ تیرهبختیهاِی روحِ دیگران میبندم، و دریغ از قطرهای اشک و ذرهای دلچرکینی و ناکامی.
اما در سپر زمان، رویدادهایی به وقوع میانجامد که هرچند کوچَک و ناچیز، اما به وضوح برخورنده و عجیب و نانجیب هستند؛ و آنگاه است که ذلتها و مهنتها و نکبتها و حقارتها تماماً آشکار میشود و پرده از میان برمیدارد و نمایشی_که بیشتر به عذاب شبیه است تا نمایش_ زجرآور، مفلوک، و شکننده بر روی صحنه میآورد.
و در همانلحظهای که در میان جمیع کثیری از دیدگان قرار گرفتهای به ناگاه احساسی وراتر از حد وجود بر تو چیره میگردد که مخلوطیست از دردِ وجود، غمِ روح و خشمِ دل؛ در این هنگام است که نه خودی میشناسی و نه دیگری که دلالت بر وجود خویش کند؛ پس چگونه است که تاب میآوری؟
تابآوردن که نشاید گفت، چرا که اندکی_تنها قطرهای از آن غمِ بهندرت نمایانشده به وضوح میرسد و درآخر هم نمیتوان اندیشید که دلالتِ بر چرا و چگونگیِ این مخلوطِ زجرآور بر چه بوده و چه خواهد بود.
چگونه تاب خواهیم آورد؟ هیچ. تنها "هیچ" است که مسئله ما را پاسخگوست؛ ما باید که در آستانهی تحمّل، به زیبایی و شکوفایی و فروغ هدایت شویم؛ اما در اینجا، در میانِ این فلاکت، این خاکی که پُر است از مردمانِ بیریشه، چه کسی حیف نمیشود؟ و به راستی که چهکسی همانی هست که هست؟
و من خود را مینویسم در خود، با سکوتی ملالبار و با رِخوتی به عمقِ اقیانوس..
#گنجه