زمانی که عثمانی ها متوجهی این موضوع شدن رادو و ولاد رو به زندان انداختن و هر روز شکنجشون کردن. همینجا بود که ولاد متوجهی شکل اعدام عثمانیها شد. عثمانی ها تمام اسیراشون رو به سیخ میکردن و اینگونه به زندگیشون پایان میدادن. ولاد همیشه فکر میکرد قراره اینطوری بمیره. ولاد نوجوان که سن زیادی هم نداشت هر روز و هر روز شاهد چنین اعدام هایی شد.
عثمانیها ترانسیوانیا رو گرفتن و خانوادش رو کشتن، شهر رو نابود کردن و این باعث شد خشم ولاد فوران تر بشه. اون برعکس برادرش دنبال انتقام بود دنبال کشتن قاتلان پدرش.
ولی ولاد، آدم صبوری بود. صبور تر از چیزی که فکرشو میکردن.
شخصیت ولاد خیلی منو یاد هنیبال میندازه توی یک دورهی زمانیای که بعد از حکومتش یک بار شکست میخوره و دوباره اسیر میشه، یک جنتلمنی بود که همه دوستش داشتن قافل از اینکه یک روز قراره از پشت خنجر بزنه.
ولاد اون سگ ملوسی بود که رفته رفته وحشیتر میشد، اونقدری که حتی به صاحبش هم رحم نکنه. چون میدونه که اون صاحب، هرچه که داشته رو نابود کرده حتی خانوادهای که به زور به یاد میاره.
روش کشتن ولاد به این شکل بود
هزاران نفر رو به سیخ میکشید و با لذت به مرگ تدریجیشون نگاه میکرد.
حتی زمانی که عثمانیها قصد حمله داشتن، اون برای به وحشت انداختن و عقب نشینی ارتش عثمانی، تمام اسیرای عثمانی که در خدمتش بودن رو به سیخ کشید سیخ ها رو توی جنگلها و راه هایی که به قلعش کشیده میشد جاگذاری کرد.
سربازای عثمانی هرچقدر که جلوتر میرفتن، همرزمندگان بیشتری رو میدیدن که به طور وحشیانه به سیخ کشیده شدن و تا قلعهی ولاد، ادامه دارن.
و جالب اینجاست
برادرش رادو رو یادتونه؟
اون فرماندهی ارتش عثمانیها بود
اون سعی میکرد تا برادر خودشو بکشه.
حتی بعد ها توی آخرین نبرد ولاد، اون شخصی بود که برای کشتن برادرش فرستاده شد.
یک نکتهی جالب اینجاست بدونید که عثمانیها اول ولاد رو تهدید کردن که قراره یک ارتش به بزرگی شهرش بهش حمله کنه و بهتره که صلح رو پبذیره و به همین دلیل همسر ولاد از شدت ترس خودشو از بالاترین مکان قلعه به پایین پرتاب کرد و خودکشی کرد.
تراژدی همسر دراکولا اینجا اتفاق میفته. با حملهی عثمانیها، ترس از دست دادن و تاوان دادن کارهای همسرش. با اینکه ولاد دوتا همسر داشت ولی برای یکی از اونها داستانسرایی کردن.
و خیلی ها میگن همسرش در حین خودکشی، باردار بوده. خیلی ها هم اینو نفی میکنن.
و ولاد توی آخرین جنگش تنهاترین بود، چون هیچکس جرئت نمیکرد با وجود جنایت و کشت و کشتاری که توی شهرش به راه انداخته بود بهش کمک بکنه و در سپاهش بجنگه.