زیرزمین
۱۴۴۷/۱/۱۰
۱۴۴۸/۱/۱۰
صفحهی آخر تیر که نه؛ صفحهی آخر عمر؛ صفحهی آخر من و ما..
و من نگاه میکنم به در زنگزدهای که سالی دوازده بار ازش میومدم و میرفتم، به دیواری که گوشهگوشهش پر از نشونهی توعه، به آخرین یادگاری و آخرین نگاه.
و من، دیگه نیستم تا ببینم معجزه رو؛
اما باز هم امید دارم که شاید روزی این معجزه باز برگرده..
من هنوز هم یادمه دورهمیهای کتابامون رو، بهخصوص خونه پروین اعتصامی که آقای رحمانی برامون از ادبیات روسیه صحبت کرد.
یا جلسههای دروازه زمان رو که من و الهام سر اینکه کی اول شروع کنه به هم تیکه مینداختیم.
یا اون سیکیلو سبزی پاککردنای دقیقه نودی که یه لشکر کمک میرسوندن بهش.
یا اون کتابخونهی دنج و قشنگ ته حسینیه که کنارش مینشستم و با حرص و فشار منتظر بودم کتاباشونو تحویل بدن.
یا اون شب قدرا و احیای نیمهشعبانها با برنامههای خاص خودشون.
قرار قدر دوسالهای که داشتم همه رو بهخاطرش جونبهسر میکردم.
جلسههای اقیانوس تصویر با رنگارنگ بودن نظرات و تحلیلهاش.
گزارشنوشتنایی که ساعتها براش وقت میذاشتم و عاشق این قسمتش بودم.
جمعههای کوهنوردی و سفرای مشهدی که هیچوقت نشد برم.
گروه کتابخوانیمون که نهایتش شد بیست تا کتاب کمحجم و پرحجم، با تمام دردسرا و خستگیاش.
و در نهایت قطعهای از بهشت برای من که مبدا بود و مقصد، آغاز بود و پایان، جزئی از من بود و من جزئی از اون که تموم شد و تموم..
ولی کاش هیچوقت اون کنجِ خلوتِ تنگ و شلوغ خودم با رنگای سبز و قرمزش رو از دست نمیدادم.