میکند آشفتهام، همهمهی خویشتن
کاش برون میشدم، از همهی خویشتن
میکشد از هر طرف، چون پر کاهی مرا
وسوسهی این و آن، دمدمهی خویشتن
پنجه در افکندهام، در دل خونین خویش
گرگوش افتادهام، در رمهی خویشتن
بادهی نابم گهی، زهر هلاهل گهی
خود به فغانم از این، ملقمهی خویشتن
طفلم و بنهاده سر، بر سر دامان عشق
تا کُندم بیخود از، زمزمهی خویشتن
مست و خرابم امین، بیخبر از بود و هست
از که ستانم بگو! مظلمهی خویشتن
_سیدعلی خامنهای
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
یهو دلم خواست این کار رو بکنم. بیاید حال الانتون رو توصیف کنید تا منم براتون یه آهنگ لانا بفرستم (ایدی بدید، اینجا خطرناکه) یا اگر دوست نداشتید آیدی بدید، اسمش رو بهتون میگم. بگید، من یکم دیگه برمیگردم.