اینروزا خیلی احساس غریبگی میکنم با دوستام. انگار هیچچیز دیگه مثل گذشته نیست؛ من یه آدم آرمانی شدم و بیشتر از همیشه ازشون فاصله گرفتم، فاصلهای که ناراحتم هم نمیکنه. وقتی طرز صحبت فلان دوست و آشنا رو میبینم حس میکنم چقدر شخصیتی که الان دارم ازش دوره، چقدر با کسی که قبلا بودیم فرق کردیم، چقدر همهچی متفاوتتر از آیندهایه که تصورش میکردم.
با خودم میگم این دقیقا همون چیزیه که سمیّه میگفت: آدم باید برای اینکه به معنای واقعی کلمه دوستی داشته باشه، یه آدم تمامکمال رو انتخاب کنه. و چون تو هیچوقت نمیتونی همچین آدمی رو پیدا کنی همیشه تنها میمونی؛ نه تنها با خودت، تو حتی خودت رو هم خوب نمیشناسی و آدم کاملی نیستی. تنها هستی با خدای خودت.