زیرزمین
/اول؛ پیرمرد دوستداشتنی که همیشه با موتور و صندلی بنفشش در گوشهگوشهی رویداد جهان میدیدمش.
/دوم؛ شب آخر ماه صفر_با یک افطاری ساده در بالکن خانهی میزبان. انگار کن که موکبیست سرراهی.
/سوم؛ بامداد بهوقت ساعت دو، بیرون چادر، روی حصیر، در خلوت شب_برادران کارامازوف/فلسفهی وجود خدا/تشکیلات کلیسا/چای.
/چهارم؛ روز پدر. ژیپسوفیلیا و داوودی_هنوز هم لای کتابها ورق میخورند.
/پنجم؛ سینما ناجی. آنسر شهر در نیمهشبِ تاریک و مبهوتِ در اوقات #صیّاد.
/ششم؛ احیای شب اول ماه رمضان. آغازین قرار قدر و لحظههای شیرین تنهایی.
/هفتم؛ شانزدهمین زادروز. پیدایی دنیایی جدید در مکشوفات انسانی جدید.
/هشتم؛ کتابشهر. بازتاب روح در آیینه/ سفرنامه اروپا و دیزی دارکر/ و ما لهشده در زیرِ خطِ بیآرتی.
/نهم؛ روز انتهاییِ مدرسهی راهنمایی. خستگیناپذیر در پیِ آن_ تا نیمههای شب پرمشغله.
/دهم؛ سکوتِ جنگ. انگارنهانگار که عزیزِ کسی در زیر خاک آرمیده است.
من از اون آدمایی هستم که خیلی به ثبت خاطرات اهمیت میدن، منتها لزوما توجه زیادی به خوشگل بودن یا نبودنش نمیکنم. عموما خاطرههای عکسای خوشگل هم تو ذهنم ثبت نمیشن.
هدایت شده از اشتباه.