زخمها، میتونن یکی از زیباترین بخش بدنِ انسان باشن؛ پشت هرکدومشون یک راز و خاطرهی دردناک نهفتهست که بهطور معمول، ایجاد یک زخم رو یک فرایند غیرمعمول میشمارن؛ و بخاطر همین از جلوهگر شدن یه زخم هراس دارن. اما کبودیها میتونن شبیه به یک کهکشان باشن، زخمها میتونن لایهای شکافتهشده برای ورود به یک دنیای جدید باشن و این درحالیه که پدیدههای طبیعیِ بدن انسان حالات روحی اون رو کشف میکنن. بخاطر همینه که من زخم رو زیبا میبینم، نه یه چیز غیرعادی شرمآور.
زیرزمین
این تصویر شاید مربوط به یه زخم نباشه، اما بیانگر جهانیه که منِ فعلی در اون مجبورم سلاحی رو طوری بهخودم بچسبونم که جزوی از گوشت و پوستم بشه. این منِ فعلی میتونه یه بچهی ضداستعمارگرا در کوچهپسکوچههای فقیرنشینِ بریتانیای ۱۹۱۰ باشه.
منِ فعلی به این فکر میکنم که اگه توی دهههای گذشتهی میلادی و در اعماق انقلاب فرانسه بهدنیا نیومده بودم، شاید این رد اسلحهی روی بدنم و رد خونِ روحم رو به دوش نمیکشیدم.
شاید این ردِ قویِ خونی که در روحم باقی مونده، نازیباترین زخمیه که یه آدم میتونه داشته باشه.