هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
جزء از کل داستان ملموس و بیش از آنچه که باید، قابللمس در زندگیِ باورپذیر بشریت بود.
روایتی از پرتگاه عقل و جنون که با تراژدیهای فرد در دل جامعه شروع میشود و در طی اذهان دو آدمی که ریشه در دل داستان و ریشه در قلب همدیگر دارند ادامه پیدا میکند.
جزء از کل سیاهچالهی عظیمی از تاریکیِ معنایِ جهانِ سرشار از بشریت است: پژواک فلسفه در جایجای توهم آدمی_که همانا وجود انسان ْسرتاسر ْفلسفهی عدم است. شخص در ابتدا از علاقهی مفرط به نفرت از جامعه لبریز میشود و در ادامه میل به جاودانگی بشر را_در عین فانی بودن_به تصویر میکشد؛ به طوری که شُهرت، توهم حقیقتی میشود و تو را از آن سیاهچالِ تنهاییِ بیهمتایت بیرون کشانده و در سیاهچاله عظیمتری_احاطهشده با انبوه انسانهایی با صورتهای کریه_ دفنت میکند.
و در دل تاریکیِ شب و عدمِ وجود معنا، به سراغ الهیات خاموش و ایمان فراموششدهات که ذره وجودشان را مکیدهای هم نمیروی و اینچنین فکر میکنی که "بهراستی که اگر ایمانی داشتم، لااقل امیدی از پس پرده زندگانی بر وجودم میتابید."
زندگی، داستانیست نهچندان بلند که فانیست و آدمی فکر میکند جاودانه است در این زمین کرویشکل_حال اینکه اَشکال بههرجهت هم پایانی دارند!
و زمانی اینچنین که هویت، نژاد، دین و بهعبارتی تمامِ وجودِ خود را از یاد بردهای، مرگ ْدر سرتاسر وجودت میخیزد و تو را در بر میگیرد: زمانی که با خود میاندیشی "اگر تصمیم به مرگ و اتمام زندگی باشد، چرا بلایای طبیعی و پیری و از قبیل اینها؟ من آزاد نیستم تا بهطوری آزادانه خود را تسلیم مرگ کنم؟"
جزء از کل، دارای مفاهیمی بسیار بلندپایه و عجیب ْبهفکرفروبردنی بود: حقیقتی در هیاهو._بشریتی که بهدنبال حقیقتِ حیاتِ خویش، تلوتلوخوران و گیجوویجزنان در میان هیاهوی این دنیایِ بسیار خستگیپذیر، در پیِ پیدایشِ علّت برای همهچیز و هیچچیز میگردد.
اینکه در آخر به کدام علّت و معلول میتوان رسید به فرد بستگی دارد، اما جسپر دین میگوید:" این داستان شرح افکار و اعمالیست که به شما میگوید چهکاری را انجام بدهید یا ندهید."
جزء از کل خیلی کتاب باحالی بود. بهترین کتابی که تا حالا در ژانر کمدی سیاه خوندم💘
درعین اینکه بهشدت ساده و روان نوشته شده بود و طنز هم بود همونقدر هم فضای تاریکی داشت و پر از مفاهیم عمیق بود.
خیلی لذت بردم برید بخونیدش💆🏻♀
فروید معتقد بود که بین انسان و محیط اطرافش یه کشمکش دائمی وجود داره، بهویژه بین غرایز و نیازهای انسان با خواستههای جامعه و محیط!
اگه بگیم این فروید بود که برای اولین بار غرایز انسان رو کشف کرد اغراق نکردیم! بهخاطر همین میتونیم فروید رو یکی از پیشگامان مهم جریان طبیعتگرایی بشمریم که در اواخر قرن نوزدهم خیلی رایج بود.
منظور از غرایز انسانی چیه؟
اعمال و رفتار ما همیشه تابع عقل نیستن. انسان اونقدرها هم که خردگراهای قرن هجدهم تصور میکردن یه موجود عقلگرا نیست.
تمایلات غیرعقلانی معمولاً افکار و رویاها و رفتار ما رو تحتتاثیر قرار میده؛ این تمایلات غیرعقلانی میتونن بیانگر غرایز و نیازهای اساسی انسان باشن. مثلاً تمایلات جنسی انسان درست به اندازه غریزه شیر خوردن نوزاد قابل تامله. این مورد چندان هم کشف جدیدی نبود اما فروید نشون داد که این نیازهای اساسی میتونن تغییر ماهیت بدن و در لباس مبدل ظاهر بشن و رفتار ما رو بدون اینکه خودمون متوجه بشیم تحت کنترل خودشون در بیارن.
وقتی به دنیا میایم نیازهای جسمی و روحی خودمون رو مستقیم و بدون هیچ هراسی بیان میکنیم: اگه بهمون شیر ندن گریه میکنیم یا اشتیاق خودمون رو به تماس جسمی و گرمای بدن نشون میدیم.
فروید اسم این روند رو "اصل لذت" یا "نهاد" میذاره.
در دوران نوزادی ما کاملاً تابع "نهاد" یا "اصل لذت" خودمون هستیم و در تمام دوران نوجوانی، جوانی، پیری و در سراسر زندگی با ما همراهه. اما ما به تدریج یاد میگیریم که تمایلات و غرایز خودمون رو کنترل کنیم و با محیط اطرافمون سازگار بشیم. یعنی یاد میگیریم که اصل لذت رو در ارتباط با اصل واقعیت به شکل متعادلی تنظیم کنیم.
فروید میگه که این "خود" یا "خویشتن" ماست که این کار رو انجام میده و عملکرد تنظیمکننده رو به عهده داره. در این مرحله اگرچه چیزی رو میخوایم یا به اون نیاز داریم ولی شروع به داد و فریاد نمیکنیم.
اما فروید غیر از "نهاد" و "خود" به عامل سومی در ذهن اشاره میکنه.
ما از دوران نوزادی دائماً با خواستههایی از طرف والدین، جامعه و اخلاقیات روبهرو میشیم؛ وقتی کار اشتباهی انجام میدیم والدین ما رو از اون کار نهی میکنن و حتی وقتی بزرگتر میشیم این نصیحتها و احکام اخلاقی رو با خودمون حفظ میکنیم و به همراه داریم؛ انگار که توقعات اخلاقی دنیای اطراف به جزئی از وجود ما تبدیل شدن.
فروید اسم این بخش از وجود انسان رو "فراخود" یا "ضمیر ناخودآگاه" میذاره.
شاید بهنظر شما فراخود همون وجدان انسان باشه؛ اما وجدان، جزئی از فراخوده.
به گفته فروید،"فراخود" به ما میگه که در چه مواقعی امیال ما به ویژه امیال جنسی و شهوانی زشت و ناپسند هستن؛ و امیال و اعمال ناشایست هم از دوران کودکی خودشون رو نشون میدن.
فروید بعد از سالها تجربهی درمان بیماران به این نتیجه رسید که آگاهی انسان فقط بخش کوچکی از ذهنش رو تشکیل میده. یعنی آگاهی در واقع اون قسمت از کوه یخیه که روی آب دیده میشه، ولی ضمیر ناخودآگاه در زیر آب قرار داره. پس میشه گفت که ناخودآگاه تمام تجربههای درونی ماست که اونها را فراموش کردیم و نمیتونیم به یاد بیاریم.
چیزهایی که قبلا تجربه کردیم همیشه در دسترس ما نیستند و ممکنه اونا رو بهخاطر نیاریم. چیزهایی که زمانی تجربه کردیم_چیزهایی که ناخوشایند، بد و نفرتانگیز بودند و به اجبار اونا رو فراموش کردیم ناخودآگاه ما ر تشکیل میدن.
اگه خواسته و میلی داشته باشیم که نداشتنش برای ضمیر آگاه ما غیرقابلتحمل باشه و ضمیر آگاه ما قابلیت نداشتن اونو نداشته باشه بهناچار اونو به ضمیر ناخودآگاهمون منتقل میکنیم.