و حالا جالب اینجاست، دانته در کمدی الهی، زمانی که از طبقهی اول جهنم میگذره، با چهرههایی باستانی روبهرو میشه که سقراط، افلاطون و ارسطو هم یکی از اون چهرهها بودن.
سوال پیش میاد که اصلا چرا فیلسوفی که در راه خدا خودش رو فدا کرد باید در چنین اثری و از نظر دانته، در جهنم اقامت داشته باشه؟
قبل از هر چیز بیاید راجع به طبقهی اول جهنم صحبت کنیم، طبقهای که نامش لیمبو یا Limbo گذاشته شده. در این طبقه، غروب خورشیدی غمانگیز و ابدی به ساکنان میتابه و هیچ آتش، شکنجه و عذابی در کار نیست. ساکنان طبقهی اول صرفا در فضایی غمانگیز و ماتم زده سرگردونن.
حالا میرسیم به سوال اصلی، چرا سقراط در جهنم؟
در الهیات کاتولیک قرون وسطی که بهشدت تحت تاثیر توماس آکویناس بود، ورود به بهشت دو شرط بنیادین و غیرقابلمذاکره داشت:
اول: فیض الهی از طریق مسیح
دوم: غسل تعمید برای پاک شدن از گناه نخستین
سقراط قرنها پیش از میلاد مسیح زندگی میکرد (حدود ۴۷۰ تا ۳۹۹ پیش از میلاد). به همین خاطر، حتی اگر پاکترین و عادلانهترین زندگی ممکن رو هم میداشت، از نظر کلامی نمیتونست تعمید بگیره و یا به مسیح ایمان بیاره. (چون در اون زمان اصلا مسیحی در کار نبود)
به همین دلیل، دانته طبقهی اول جهنم یعنی لیمبو رو برای این دسته از ارواح در نظر میگیره:
کسایی که هیچ گناه عمدی و یا اخلاقی غیرانسانی نداشتن و تنها اشتباه اونها " عدم تعمید " و ندونستن راه وحیانی مسیحیت بوده
اما وضعیت سقراط در لیمبو به چه شکل میگذشت؟
دانته در سرود چهارم دوزخ لیمبو رو مثل بقیهی طبقات جهنم توصیف نمیکنه:
اونجا هیچ آتشی، دیوی یا شکنجهای وجود نداره هوا آرام و ملایمه و تنها چیزی که حس میشه یک غم بزرگ و یک حسرت ابدی (به خاطر زندگی قبل از حیات مسیح و ندیدن مستقیم خدا) و هیچ درد جسمانیای به ساکنان طبقهی اول وارد نمیشه (برعکس طبقات دیگه)
و حتی دانته در دل لیمبو یک قلعهی باشکوه با هفت دیوار و چمنزارهای سبز وصف میکنه که غرق در نوره (نماد عقل بشری و هفت هنر آزاد.) که سقراط و دگر فیلسوفها با احترام و ارامش، در اونجا در کنار یکدیگر جمع شدن.
در واقع دانته با قرار دادن سقراط داخل این کاخ نورانی، بالاترین احترامی رو که جهانبینیِ سفتوسختِ کاتولیکیِ قرن چهاردهم اجازه میداد، به عقلانیت و فلسفه یونان باستان ادا میکنه تا به این شکل، بودن اون در جهنم رو جبران کنه.
#Divina_Commedia
فکرش رو بکنید در راه اثبات خدا بمیری و باز بگن در جهنم جای داری چون قبل از میلاد مسیح به دنیا اومدی، درحالی که به تحلیل مذهب همون زمان خود خدا شما رو در چنین زمانی خلق کرده.
کاتولیک core:
هدایت شده از Daneshpajoh
بزرگواران، ما به زودی از هم جدا خواهیم شد.
بیایید تا با هم پیمان ببندیم که هیچگاه یکدیگر را فراموش نکنیم، و بعدها هرچه بر سرمان بیاید، اگر بیست سال پس از آن هم یکدیگر را ببینیم، بیایید همیشه به یاد داشته باشیم همدیگر را. و حتی اگر هم در بند مهمترین کارها باشیم، اگر به افتخار برسیم یا به دامن بزرگترین بدبختی بیفتیم_ باز هم بیایید همیشه به یاد داشته باشیم که یک وقتی اینجا چقدر خوب بود، وقتی که همه با هم بودیم و احساسی خوب و نجیب به هم پیوندمان میداد، احساسی که در تمام مدت محبت ما به همدیگر را شاید از آنچه هستیم بهترمان کرد. کبوتران کوچکم_ بگذارید این گونه صدایتان کنم، چون در این لحظه که به چهرههای خوب و عزیزتان نگاه میکنم، به آن پرندگان کبودرنگ خیلی شباهت دارید. شاید از حرفهایی که برایتان میگویم سر در نیاورید، چون اغلب اوقات نامفهوم حرف میزنم. اما در عین حال آن را به یاد خواهید سپرد و یک زمانی حرفهایم را تصدیق خواهید کرد. باید بدانید که برای زندگی آینده هیچ چیز بالاتر و قویتر و سالمتر و خوبتر از خاطرهی خوب نیست، به خصوص خاطرهی دوران کودکی، و خاطرهی خانه. دیگران درباره تربیت نقل و حدیث بسیاری به شما میگویند، اما خاطره خوب و مقدس که از دوران کودکی مانده باشد، شاید بهترین تربیت باشد. اگر کسی تعداد بسیاری از چنان خاطرات را در ذهن نگه دارد، تا پایان عمر در امان خواهد بود، و اگر کسی جز یک خاطرهی خوب در ذهن نداشته باشد، حتی آن هم گاهی مایهی نجات میشود. شاید بعدها دامن به گناه هم بیالایم، نتوانیم از کرداری ناشایست رو برگردانیم، به اشک مردم بخندیم و حتی چنان افرادی را به باد استهزا بگیریم. اما هر قدر هم که، خدای ناکرده، بد بشویم، دوست داشتن همدیگر را در روزهای آخر عمر و گفتگوی دوستانمان را در کنار سنگ قبر خاطرات به یاد که بیاوریم، هر قدر هم که ظالم و اهل ریشخند بوده باشیم_البته اگر چنان باشیم_جرات نخواهیم کرد که در باطن به مهربانی و خوبی یکدیگر در این لحظه بخندیم! وانگهی، شاید یک خاطره از شر بزرگ بازتان دارد و بیندیشید و بگویید:" آری، در آنوقت خوب و شجاع و درستکار بودم!"
این را در صورت بد شدنمان میگویم، اما دلیلی در بین نیست که بد بشویم، هست؟ بیایید اول از همه مهربان باشیم، بعد درستکار و بعد بیایید هیچگاه یکی دیگر را از یاد نبریم! این را باز هم میگویم. من به شرفم قسم میخورم که هیچ یک از شما را از یاد نخواهم برد. چهرهای را که حالا نگاهم میکند، تا سی سال دیگر هم به یاد خواهم سپرد. امروز دوستی به دوست دیگر گفت برایمان اهمیت ندارد که بدانیم او هست یا نه. اما من نمیتوانم از یاد ببرم که او وجود دارد و با چشمان خندان و مهربانش نگاهم میکند. بیایید سخاوتمند و شجاع باشیم، پرآزرم و باهوش و نازنین باشیم. همگی شما برایم عزیزید، همگی شما در دلم جای دارید، واز شما هم میخواهم که جایی در دلتان برای من نگه دارید! و اما چه کسی در این احساس نجیب و خوب که به یادش خواهیم سپرد و قصد داریم تا آخر عمرمان به یادش بسپاریم، ما را به هم پیوند داده است؟
مسلم است که دوباره سر از خاک برمیداریم و یکدیگر را میبینیم و حدیث سرآمدههامان را با سرور و شادی به یکدیگر میگوییم.
چطور همهچیز به این ختم شد که "ما آدمیم پس یهروز دیگه نه آدمی و نه احساسات بهدردنخور دورناریختنی؟"
زیرزمین
بزرگواران، ما به زودی از هم جدا خواهیم شد. بیایید تا با هم پیمان ببندیم که هیچگاه یکدیگر را فراموش ن
انقدر بزرگ شدیم که به دایرهی خیال نه میگیم؟ دایره توهم کودکی رو مزخرف میدونیم؟
آخرش هیچکس به ما نگفت کاپیتان، جنگجو، الویز آزاد تو فضا، مری سیاهبخت
یهمقدار به خودت بیا
بعضیا رو دیدید تا میگی وای فلانی چه زندگی خوبی داره میگن از ظاهر قضاوت نکن؟
کاش ظاهر منم مثل باطنم نبود، متاسفانه باطنم مثل ظاهرم یه تارزان پریشونه.