هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
خانههای آجریِ رنگورورفته_گویی که قرنها از پس بیسکونت ماندنشان گذشته_، غبارِ آلودهرنگِ خاکستری در فضای عِطر روزِ پیشین عروسی.
روزها در پی یکدیگر در تکاپوی سرآغاز یک زندگی خوب تلاش کنی که آخر به تلّی از خاکستر بدیل شود؟ چطور میشود زندگی را با خاطرهی اجساد سوختهای از انسانهای بیگناه گذراند و همچنان شاد بود؟
چرا دنیا به آن اندازهای که باید خشم نمیگیرد؟ چرا مفاهیم والای بشری_همچون آزادی و عدالت_در نظر جهانیان تضادی دربارهی با اصل آن مفهوم را دربرگرفته است؟
به راستی که من و شما در کدام نقطه و کدام طبقه از این دنیای بیپایانِ مرئی در حال سوختنیم؟