سهم خوشحالی امشب این بود که بخشی از تاریخ رو دیدم و برای بار چندم افتخار کردم به قهرمانای سرزمین مادریم.
شب بخیر💘
زیرزمین
I’m sorry to say this, but in the world of the wealthy, no one exists but themselves.
چرا هیچکس نپرسید ماجرای این چیه
زیرزمین
نمایش روباز: کوراوغلو آمفیتئاتر ۲۹ بهمن تبریز
در زمان شاه عباس_ هنگامی که خان و خانزادگی(شیوه ارباب رعیتی و فئودالیسم) بسیار باب بود، خان ظالم و مرفهی بود بهنام "حسنخان"
روزی از روزها وقتی حسنخان در حین مستی با دو نفر از کسانی که بسیار پایینتر از اون بودن(به نامهای پاشا و جوغان) اتفاقی افتاد که آغاز این داستان بود.
پاشا به حسنخان گفت تو که انقدر پول داری و رفیق خوب مایی، بیا و دوتا اسب رشید و رعنا بهمون بده.
حسنخان به مهتر دانای عمارتش(به نام علی کیشی) که سالهای سال خدمتش رو کرده بود گفت که دوتا از بهترین اسبهای عمارت رو بیاره و به این دو نفر ببخشه.
علی دوتا اسب کمسن رو آورد و وقتی حسنخان مواخذهش کرد که "من گفتم رشیدترین اسبهای عمارت، اونوقت تو برای من دوتا بچه آوردی؟"، علی گفت من سالهاست تو این شغلم و میدونم اسب خوب چه اسبیه، اینا یهمقدار که قد بکشن همونی میشن که شما میخواین.
حسنخان این حرف رو توهین به خودش تلقی کرد و به جلاد گفت که سر علی رو بزنن؛ اما پاشا پیشنهاد دیگهای کرد: به ازای دوتا اسب دوتا از چشمهای علی رو دربیاریم!
#historical
وقتی علی به خونه رفت به پسرش گفت: از این به بعد اسم تو اورشان نیست، اسمت کوراوغلیه!
علی و پسرش به کوهستان چنلیبل فرار میکنن(مادرش فوت کرده بوده) و اون دوتا اسب رو که اسماشون قیرآت و دورآت بودن رو با خودشون میبرن تا بزرگشون کنن. سالها میگذره و بعد از فوت علی، کوراوغلو با دوتا از اسباش به شهر برمیگرده و اسم و رسمی بههم میزنه و گماشتههای زیادی دور خودش جمع میکنه(چون بالاخره یکی پیدا شده بود که در مقابل خانهای ظالم بایسته)
در این میان روزی نامهای بهدست کوراوغلو میرسه: نامهای از نگار، دختر حسنخان!
در این نامه نگار به کوراوغلو نوشته بود که از ظلم و ستمهای پدرش و از اینکه اون رو تو خونه حبس کرده خسته شده و عاشق کوراوغلو شده، چون اون تنها کسیه که جرعت مقاومت رو پیدا کرده و این تنها چیزی بود که نگار از همسر آیندهش انتظار داشت.
کوراوغلو، نگار رو از خونهشون فراری داد و مراسم ازدواج باشکوهی_بدون اطلاع حسنخان_رو برگزار کردن.
توصیفی رو از نگار دیدم که خیلی به دلم نشست: " او تنها همسر کوراوغلو نبود، او همرزم، مشاور و صدای عقل جمعی چنلیبل است."
در این هنگام حسنخان، پاشا و جوغان داشتن برای کورواوغلو نقشه میریختن تا یهطوری بتونن سرکوبش کنن. از اونجایی که جربزه این کارو نداشتن، تصمیم بر این شد که قیرآت_ که اسب خود کوراغولو بود رو بدزدن، ولی حتی جربزه این کار ساده رو هم نداشتن.
پاشا رو به نوکرای تو عمارت گفت که هرکس بتونه قیرآت رو بدزده و برای من بیاره، من دختر زیبام رو به عقدش در میارم.
جوان ترسو و حقهبازی به نام حمزه که به کچلحمزه معروف بود داوطلب اینکار شد.
کچلحمزه جلوی راه کوراوغلو سبز شد و وانمود کرد حسنخان اون رو انداخته بیرون و الان آوارهست و دنبال غذا و سرپناه میگرده. کوراوغلو قبول میکنه تا حمزه یکی از گماشتههاش بشه و میگه تو از این بهبعد کچلحمزه نیستی، گلحمزه هستی.
ماهها میگذره و حمزه حتی نمیتونست با دوز و کلک قیرآت رو بدزده. یهروز دورآت رو به یهجای دور میبره و وقتی کوراوغلو با فکر اینکه دورآت گمشده به دنبالش میره، قیرآت رو به دست حمزه میسپره و حمزه اون رو میدزده و میبره به عمارت خان.
زمانی که حمزه داشت تو روز عروسیش با دختر پاشا درباره شجاعتهای خودش و خواری کوراوغلو حرف میزد و گندهگویی میکرد، کوراوغلو اول در نقش عاشیق(عاشیق به کسایی میگن که سهتار میزنن و بهمعنای عاشقه همون) برای عروسی حمزه ظاهر میشه و بعد یه گوشتمالی حسابی میدتش و قیرآت رو برمیگردونه.
تئاتر رو تا اینجا اجرا کرده بودن براساس کتاب "کوراوغلو و کچلحمزه" نوشته صمد بهرنگی.
ادامش رو یه کتاب سیو کردم که میخونم ببینم چی شده ادامش میام میگم بهتون.
میدونید چی خیلی به دلم نشست
کوراوغلو نگارو "جان نگاریم" صدا میکرد.
شالشو درآورد انداخت دور کمر نگار کشوند طرف خودش چرخوند دختره رو گفت اینطوری قراره بدزدمت منیم نگاریم💆🏻♀
عموم ادبیات آذربایجان خونده. امروز حرفای جالبی زد، چندتاشو بگم بهتون.
سو به ترکی یعنی آب، خیلی قدیما عوض سو، بو میگفتن. الان دیگه سو نمیگن ولی مشتقاتش موجوده.
مثلا: بوز(یخ)، بولوت(ابر)، بوخار(بخار)
یا مثلا کلمه ایل به معنای اتصال چیزهای زیاد هست: ایل و طایفه هم از همین میاد، یا ایلیشماخ(در هم پیچیدن)، ایلمَک یا ایلمَه(جنبش/گره کوچک زدن در فرشبافی)، ایلان(مار)