غم برای من خیلی باارزشه، درست همونطور که شادی.
اما غمگین بودن به این معناست که تصمیم اینکه چطور از این سیاهچالهی زندگی بیرون بیای به عهدهی خودته.
غم یعنی هنوز امید هست، این فقط تویی که باید به پای اون امید و روشنایی جون بدی.
یهمدت خیلی طولانی هست که زندگیم پر شده از نفرت، حسادت، اضطراب، کمالگرایی، اورثینگ، پرخاشگریهای بیمورد
و من به خودم نگاه میکنم و میگم دو سال اینطور سپری شد و من هنوز نتونستم تمام این افکار و عادات بد رو از خودم دور کنم؟ چهقدر قراره کِش بیاد اینهمه احساسات ضد و نقیض؟