یک نامهی قدیمی از یکی از مادران خانواده، درش از دوری بچههاش نوشته. از اینکه انقدر بیوفا هستن که اون رو توی کلبهی چوبی وسط جنگل رها کردن و خودشون با اسب و آذوقه به سمت جنگل رفتن چون متوجه شدن پدرشون گنجینهی بزرگی رو درون غاری که اون سمت دنیا وجود داره دفن کرده. مادر میدونه که پدر فقط برای امتحان اونها اینکارو کرده و هیچ گنجی وجود نداره ولی وقتی به بچههاش میگه قبول نمیکنن و باز هم اون رو ترک میکنن. درسته اونا توی امتحان شکست میخورن. آخر نامه مادر یک جمله رو مینویسه
" و آنها هیچگاه قدردان محبت و سزاوار آن نبودند. "
برای: انجمن ارواح غمگین
یک شانهی قدیمی که برای دوران سلطنت یکی از شهرهای قدیمی ایرانه، چوبش از جنس چوب بلوط و بر پشتش با خط خوانا اما ریزی نوشته شده:
" و آن شاهدخت موهایش را میبافت، چنان که تمام فرشتگان الهی برای این زیبایی، پروردگارا ستایش کرده و زمزمه کنان به او میگفتند که این دختر، لایق بودن در ان زمین فانی و خاکی نیست. "
برای: پپرونی
یک زنجیر نقرهای که به یک الماس کوچیک متصل شده و تبدیل به یک گردنبند خوشگل شده. مال زمان ویکتوریاست، دوشیزهای زیبارو که سالیان سال پیش همانند تو بوده، این گردنبند رو توی صندوقچهی عتیقش گذاشته، با این خیال که بعدها دوباره شخصی توی خانواده با چهرهی اون به دنیا بیاد و مثل اون عاشق این گردنبند بشه.
برای: @Moondrip_daily