📪 پیام جدید
راستش اسکارلت وقتی از قدرت اب استفاده میکنه دوتا چشمش ابی و وقتی از آتش استفاده میکنه دوتا قرمز میشن چون مادرش یه اژدهای آتش و پدرش یه اژدهای یخی بوده.
یه روزم ماجرای ورود خودم به دنیای افسانه ها رو میگم.
پایان
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
سلام سلاممم
ممکنه یکم طولانی بشه از الان بگم که بدونید... (قراره حوصله تونو سر ببرم حسابی)
و یه جورایی حالت سناریو درستش کردم و عین یه فیلم یا داستان توی ذهنم بود پس لازم بود یه چیزایی رو مشخص کنم... پس این موارد رو لطفا اول به خاطر بسپارید:
(بین اینا شرح ماجرا رو نوشتم... ینی اتفاقایی که داره میوفته از دیدم شخصیت اصلی که خودم باشم...)
'بین اینا افکارم رو نوشتم... چیزایی که با خودم فکر میکنم و با خودم میگم...'
:بعد از اینا هم حرف هامونه...
دیگه اینکه بعد از سناریو یه حالت شناسنامه مانند مینویسم براشون تا به سوال ها جواب داده بشههه
حالا که توضیحات تموم شد به اصل مطلب میپردازیم:
(نفس نفس میزنم... در حال دویدن...)
'چشمام کم کم داره تار میشه... نه دووم بیار... لطفا...'
پارت¹
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
'لطفا... سریع تر.. اگه دورتر نشم ممکنه دوباره... دوباره...'
(با فکر کردن بهش دوباره وحشت میکنم... سریع تر میدوم...)
(با تمام توان دارم میدوم... درخت ها رو یکی یکی پشت سر میزارم... چند بار به شاخه ها میخورم و زخمی میشم... ولی بازم ادامه میدهم... بالاخره جنگل تموم میشه و به فضای سرسبز و وسیعی میرسم... نور آفتاب چشمامو میزنه... یه رود زلال روبه رومه... از سرعتم کم میکنم... نفس نفس زنان به سمت آب میروم... سرم رو داخل آب خنک فرو میکنم و با ولع چند جرعه آب مینوشم... بعد همونجا کنار آب میشینم... قبل از جنگل یه روستا بود که آدماش به محض دیدن من میخواستند بهم کمک کنند... ولی من نمیخواستم پیش اونا بمونم...)
'من نباید پیش آدما بمونم...'
پارت²
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
(به اطراف نگاه میکنم... چند متر بعد از رود یه کوه است... یه کوه خیلی بلند... جنگل پشت سرمه و کمی ازش فاصله دارم...) 'انگار دیگه کسی دنبالم نیومده... خوبه... بالاخره میتونم استراحت کنم...' (کمی جابهجا میشوم... اخم میکنم... دردی در کتفم پیچیده... بهش نگاه میکنم و چشمام از تعجب گرد میشه..)
'چنین زخم عمیقی چطوری به وجود اومده..؟ حالا چیکار کنم..؟ قراره بمیرم..؟ چیکار کنم..؟ چیکار کنم..؟' (کیفم را باز میکنم... به بطری ها نگاه میکنم... از معجون سلامتی فقط چند قطره باقی مونده... همون چند قطره را میخورم...) 'اوه نه... چقدر خستهم.. همیشه معجون سلامتی باعث میشه خوابم ببره... ولی نباید بخوابم... حد اقل نه اینجا..' (چشمامو میبندم و مثل همیشه به خواب عمیقی فرو میروم...)
پارت³
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
_:هی کوچولو... بیدار شو... تو اینجا چیکار میکنی..؟
+:مجبور نیستیم بیدارش کنیم...
_:بیخیال معلومه که باید بیدارش کنیم... نگاش کن زخمیه... احتمالا یه مشکلی داره...
(آروم چشمامو باز میکنم.. چند بار پلک میزنم... آفتاب ملایم است... دوتا سایه بالای سرمه... کمی اخم میکنم.. دیدم بالاخره واضح میشه.. و چشمام با وحشت گشاد میشه..)
'انسانن..؟ اینجا چیکار میکنن..؟ تا اینجا تعقیبم کردن..؟ چرا اومدن دنبالم..؟ نمیدونن چه توی چه خطری هستن... من ممکنه بهشون آسیب بزنم.. باید ازشون دور بشم..' (به سرعت و با وحشت میشینم.. دوباره اخم میکنم.. کتفم هنوز خوب نشده و درد داره..)
_:آروم باش کوچولو.. ما بهت آسیب نمیزنیم..
(دستشو به سمتم دراز میکنه.. خودم را عقب میکشم.. با دیدن واکنشم کمی تعجب میکنه..)
پارت⁴
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
(دوتا پسر هستن... به نظر ۲۰ ساله میان... قد هردو بلند است... یکیشون موهاش جلوی چشماش رو گرفته و اون یکی موهاش روی یکی از چشماشه... چشم دیگرش که میتونم ببینمش درشت و روشن است.. مهربون به نطر میاد.. لبخند روی لبشه و رفتار دوستانه و امنی داره.. جلوم با کمی فاصله زانو زده.. اونیکی که چشماش کلا مشخص نیست خیلی آرومه.. از وقتی بیدار شده ام حرفی نزده.. کمی با فاصله ایستاده...سریع می ایستم.. و به سمت جنگل میدوم.. هردو کمی متعجب میشوند و بعد با سرعت غیر قابل باوری به سمتم میان.. اونی که آروم تره جلوم ظاهر میشه و راهم را سد میکنه.. سرعتش اینقدر زیاد بود که تقریبا نتونستم ببینمش.. نمیتونم به موقع متوقف شم و میخورم بهش.. منو میگیره.. بعد جلوی پام زانو میزنه و با صدای آرومی زمزمه میکنه..)
پارت⁵
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
من: شما.. نباید.. بهم نزدیک بشید... 'اونا نمیفهمن... متوجه نیستن که خطر واقعی منم...'
(چند قدم عقب میروم...)
_:یعنی ما اینقدر وحشتناکیم..؟ بیخیال... (به اونیکی نگاه میکنه...) من وحشتناکم..؟ من فکر میکردم خوشگلم...
+:وحشتناک نیستی...
_:اوه پس بالاخره اعتراف میکنی که خوشگلم..؟
+:... خفهشو...
_:اینقدر بدجنس نباش.. (لبخند شیطنت آمیزی میزنه... بعد دوباره به من نگاه میکنه...) به نظرت ما وحشتناکیم..؟
من:... نه... (سرمو پایین میندازم...) فقط... من خطرناکم...
(چند لحظه سکوت میکنند..)
_: به نظرم برای خطرناک بودن زیادی کوچولویی.. (لبخند اطمینان بخشی میزنه..) من بِنم.. اونم جانه.. دوقلوییم.. نیاز نیست نگران ما باشی.. فقط باهامون بیا تا زخمت رو درمان کنیم باشه..؟
من: ولی ممکنه شما رو..
پارت⁶
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
بن: هی هی.. زخمت نیاز به درمان داره
جان: و هرچقدر هم که خطرناک باشی میتونیم از پست بر بیایم..
(بن سر تکون میده..دستش رو به سمتم دراز میکنه..)
بن: پس فقط باهامون بیا..
(با تردید به دستش نگاه میکنم.)
من: از کجا اینقدر مطمعنید که نمیتونم بهتون آسیب بزنم..؟
بن: آخه ما..اژدهاییم.. (با یه حالت معمولی و ریلکس جوری که انگار داره میگه ما پسریم... جان آروم میزنه تو پیشونی خودش به نشونه ی اینکه داداشش گند زده.. من هاج و واج بهشون نگاه میکنم..)
من: هان..؟
بن: ببین ما دوتا اژدهاییم.. میتونیم.. (جان دستشو میزاره رو دهن بن.. بعد به زخم من اشاره میکنه.. بن بهم نگاه میکنه..)
بن: بعدا برات همه چیو تعریف میکنم.. ولی الان باهامون میای.. مگه نه..؟ (دوباره لبخند اطمینان بخش..) *آه عجب صحنه احساسی شد*
پارت⁷
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
بعد از داستان آشناییمون... بریم سراغ بقیه ی چیزا...
اول درباره ی خود دوقلوها بگم براتون... دوقلو ها حاصل یه عشق ممنوعه هستند... پدرشون یه اژدهای طلایی (از عنصر طلا) بوده که عاشق یه اژدهای نقرهای زیبا میشه... (مادرشون...) اینطور ازدواج ها خیلی غیر معمول بوده (تنها موردی که همه میدونن پدربزرگ مادرشون بوده... که عاشق یه اژدهای برنزی میشه و با همون ازدواج میکنه... مادر بن و جان در واقع بچه ی یه دورگه است...) و به خاطر همین هردو از جوامعشون برای مدتی طرد میشن... ولی بعد توسط بقیه ی اژدهایان پذیرفته میشن و برمیگردن پیش بقیه...
پارت⁹
#فویو
#دایگو
📪 پیام جدید
این دوتا بچه از یدونه تخمی که حاصل اون ازدواج بود متولد میشن... بن اژدهای نقره ای عه و جان اژدهای طلایی... برای همین اگه میخواستن پیش بقیه باشن باید از هم جدا میشدن... مثل پدر و مادرشون که مجبور بودن از هم جدا زندگی کنن... و به خاطر همین هردو تصمیم گرفتند که با هم از بقیه جدا بشن...
پارت¹⁰
#فویو
#دایگو