مسجد الاقصی کجا است؟
شاید همه شما این عکس رو دیده باشید که به عنوان مسجدالاقصی منتشر میشه و میگن یکروز داخلش نماز میخونن و باید آزاد بشه.
اسم این بنا ″قبة الصخره″ هست
🗞 @Ancients ⏳
نمایی از ورودی قدیمی ترین سفارتخانه روسیه در ایران معروف به باغ ایلچی
🗞 @Ancients ⏳
چهار راه مخبرالدوله بالا دهه پنجاه
پایین دهه نود
🗞 @Ancients ⏳
ابن سینا شانزده بیماری مهلک را به مصرف گوشت گاو و گوساله مرتبط می داند که اولین آنها سرطان و دوم مالیخولیا و سوم بواسیر است.
🗞 @Ancients ⏳
گالیله مخترع تلسکوپ نبود! بلكه او اولین فردی است که از ابزار تلسکوپ برای مطالعات نجومی استفاده کرده است.
مخترع اولین تلسکوپ یک عینک ساز هلندی بنام "یوهانس لیپرشی" بوده است.
🗞 @Ancients ⏳
ساعت فردوسی که به خاطر بانی آن پشوتنجی دوسابایی مارکار به ساعت مارکار مشهور است ،
ساعت بزرگی است که در میدان مارکار یزد قرار دارد و از نظر مختصات جغرافیایی در مرکز ایران واقع است.
🗞 @Ancients ⏳
روزی دروغ به حقیقت گفت مایلی با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت پذیرفت. آنها با هم به کنار دریا رفتند.
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد و به دریا رفت.
دروغ از فرصت استفاده کرد و لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود!!
🗞 @Ancients ⏳
آدولف داسلر که او را«آدی» صدا میزدند، فرزندِ یک کارگر تولیدی کفش بود که بعدها با برادرش شروع به ساخت یه کارگاه کوچیک تولید کفش کردند. بعد از مدتی و توی المپیک ۱۹۳۶ آدی واسه فروش کفشهاش با ساکش راهیِ دهکدهی المپیک شد.
در دهکده، «جسی جونز» قهرمان دومیدانی را راضی کرد تا کفشهای ورزشی تولیدی آن ها را بخرد. این فروش آغازی بر جاودانه شدنش در تاریخ بود. چون جونز در آن سال ۴ مدال طلا به دست آورد و در مصاحبه هم تایید کرد که کفشهای «آدی» در پیروزیش تاثیر داشته است.
این دو برادر بعد از جنگ جهانی دوم از هم جدا شدند. آدی شرکت «آدیداس» رو تاسیس کرد. (آدولف یا همون «آدی» + داسلر یا همون «داس»). برادرش هم شرکت «پوما» رو ایجاد کرد.
موفقیت دور از ذهن نیست. فقط یه استارت لازم داره!
🗞 @Ancients ⏳
روستای چوپانان منظم ترین روستای خشتی جهان
استان اصفهان 💖💖
جالب است بدانید که از همان ابتدا بافت این روستا طوری مهندسی شده است که هیچ گونه کوچه بن بستی در آن نخواهید دید و شما میتوانید انتهای آبادی را در غرب یا شرق از هر کوچه ببینید و از نمای بالا مانند یک صفحه شطرنج تجلی میشود.
این روستا به خاطر اینکه یک منطقه کویری است زمستانهای بسیار سرد و تابستانهای بسیار گرمی را تجربه میکند. باد و باران در فصل بهار و زمستان به قدری در این روستا شدید است که از طریق آن آب کشاورزی روستا تامین میشود.
زمانی که وارد این روستای منحصر به فرد میشوید نخلستانهای حاضر در آن چشمهای شما را به خود خیره میکند و البته وجود بوتههایی در این روستا منجر شده این منطقه شبیه به یک منطقه جنگلی باشد.
🗞 @Ancients ⏳
کشاورز فقیری برغالهای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز میگشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند میتوانند برای خود جشن بگیرند و از خوردن گوشت تازه آن بزغاله لذت ببرند. اما چگونه میتوانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمیتوانستند و نمیخواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین فکر کردند و تصمیم گرفتند که از یک حقه استفاده کنند.
وقتی مرد روستایی داشت شهر را ترک میکرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانههایت حمل میکنی؟»
مرد روستایی خندید و گفت: «دیوانه شدهای؟ این سگ نیست! این یک بز است.»
ولگرد گفت: «نه اشتباه میکنی، این یک سگ است و اگر با این حیوان بر روی دوش وارد روستا شوی مردم فکر میکنند که دیوانه شدهای.»
مرد روستایی به حرفهای آن ولگرد خندید و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که حیوان روی دوشش بزغاله است. در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خندید و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.»
ولگرد گفت: «چه کسی به تو گفته است که این بزغاله است؟ به نظر میرسد کسی سر تو کلاه گذاشته باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد.
روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چیست؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه میکردند اما ترسی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمیگشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریدهای؟»
مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا بگوید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریدهام.»
مرد روستایی پس از جدا شدن از نفر سوم، ترسی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد این حیوان را با خود به روستا نبرد چرا که شاید مورد سرزنش قرار بگیرد. اما از طرفی برای خرید آن حیوان پول داده بود. در همین زمان که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیدهام که سگ را بر روی دوش خود حمل کند. نکند فکر میکنی که این یک بز است؟»
مرد روستایی دیگر واقعاً نمیدانست که این حیوان بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن حیوان خلاص کند. اطراف را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر میکرد دیگر سگ است آنجا رها کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباشها توانستند بز را به راحتی و بدون هیچ گونه درگیری تصاحب کنند!!
🗞 @Ancients ⏳
کارگران و مهندسان معمار در حال ساخت مشعل و دستان مجسمه آزادی
1876- پاریس
🗞 @Ancients ⏳