eitaa logo
تاریخ ایران و جهان باستان
164.2هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
6.7هزار ویدیو
15 فایل
ملتی که تاریخ خود را نداند، مجبور به تکرار آن است هر روز با مطالب جالب سیاسی و تاریخی 💐💐 پذیرش تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/4048027657C227a3cbb22
مشاهده در ایتا
دانلود
مظفرالدین شاه قاجار بسال ۱۲۸۴ یعنی ۶۰ سال قبل از تشکیل کشور امارات متحده به سفیر انگلیس پیغام داده: «جزایر ابوموسی و تنب ملک مطلق ایران است و ما به هیچ وجه از حق خود کوتاه نخواهیم آمد.» 🗞 @Ancients
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت محسن رفیق دوست از نحوه بازداشت امیرعباس هویدا و ملاقاتش با او در زندان قصر: هویدا خودش زنگ زد و خودش را تخویل داد. 🔹 هویدا درخواست کرد که در زندان قصر او را ملاقات کنم و یکساعت با هویدا قدم زدم و وصیت کرد. 🔹 در مدرسه رفاه زیر گوش ارتشبد نصیری زدم. 🔹 فردوست خیلی خوب داشت همکاری میکرد اما متاسفانه مرد. 🗞 @Ancients
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیویی نایاب از مسابقات دوچرخه سواری سال ۱۹۲۸ جالبه بدونید تو ۲۰۰ سال گذشته شکل دوچرخه ها مدام تغییر کرده و در نهایت به اون حالت اولیه (امروزی) دراومده 🗞 @Ancients
گَر وا نمیکنی گِره ای ، خود گِره مشو ... ابرو گشاده باش ، چو دستت گشاده نیست ... 👤صائب تبریزی 🗞 @Ancients
روستایی که یک ایران کوچک است تصویری از نقشه هوایی روستای " جوره کَندی " در منطقه قَرَه‌پُشتلو زنجان که نقشه روستا به طرز تعجب آوری شبیه به نقشه ایران است! 🗞 @Ancients
۲۳ تیرماه، سالگرد فوت مریم میرزاخانی ریاضیدان و استاد دانشگاه استنفورد است. میرزاخانی در سال ۲۰۱۴ به دلیل کنش گری در زمینه"دینامیک و هندسه سطوح ریمانی و فضاهای پیمانه ای آن ها" برنده مدال فیلدز شد که بالاترین جایزه در ریاضیات است.وی اولین زن و ایرانی برنده مدال فیلذر است. میرزاخانی در ۲۳ تیر۱۳۹۶ در پی سرطان پیشرفته در امریکا چشم از جهان فرو بست یاد و خاطره این دانشمند ایرانی گرامی باد🥀 🗞 @Ancients
حكيمى در بیابان به چوپانی رسید و گفت: چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟ چوپان در جواب گفت: آنچه خلاصه دانش‌هاست یاد گرفته ام. حكيم گفت: خلاصه دانشها چیست ؟ چوپان گفت: پنج چیز است: - تا راست تمام نشده دروغ نگویم - تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم - تا از عیب و گناه خود پاک نگردم، عیب مردم نگویم. - تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم. - تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم حكيم گفت: حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب علم و حکمت سیراب شده 🗞 @Ancients
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 رفیق‌دوست: وقتی میخواستند مهدی رحیمی را برای تیرباران به پشت‌بام مدرسه رفاه ببرند، مرا دید و گفت: خواهش میکنم دستانم و چشمانم را نبندید. 🔹روایت محسن رفیق دوست از ملاقات با سپهبد مهدی رحیمی رییس شهربانی و فرماندار نظامی تهران در بهمن ۱۳۵۷ در قبل از انقلاب و در حین اعدام 🔹 رحیمی پیش از انقلاب به من گفت خونی که در رگ ماست خون شاهنشاهیه، شاه رفته اگر نیاید پسرش 🔹کلاهش را روی چوب رختی گذاشت گفت اگر این کلاه شاهی را بالای این چوب رختی بگذارند من بهش سلام میدهم. 🗞 @Ancients
▪️روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟ طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی» بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!» کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟» کلاغ گفت:« به حرف های تو، شک نداشته باش که خداوند مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمت شیرین پرواز را به من ... 🗞 @Ancients
دعای داریوش بزرگ این نوشته بر دیوار جنوبی کاخ آپادانا به فرمان داریوش نوشته شده است : ◼️خداوند این کشور را از "دشمن" ، از "خشکسالی" ، از "دروغ" حفظ نماید. از این سخن دانسته می شود که داریوش از سه چیز بر کشورش بیم دارد: دشمن ، خشکسالی و دروغ . ▪️خطر دشمن از ناحیه بیگانگان است. دشمن خونخوار نه به کوچک رحم می کند نه به بزرگ. ▪️خشکسالی بلایی است آسمانی که جز سیاه روزی و مرگ همگانی ثمری ندارد . ▪️دروغ ایمان را می برد و کشور را از درون ویران می سازد؛ ایمان که رفت هر جرم و جنایتی ارتکابش آسان می شود؛ کشوری که مردمش از ارتکاب جرم و جنایت بیم نداشته باشد سرانجامی شوم در پیش خواهند داشت . 🗞 @Ancients
روایتی هست که میگوید: خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبارو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند. شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود) تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما... حافظ او را نخواست و گفت: زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند. این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند. 🗞 @Ancients
آگهی جالب از فروش یک منزل در فرمانیه ۴۵۰ متر با استخر ۲ میلیون تومان! 🗞 @Ancients