اگه ازت می پرسیدم تا همه چیزایی که دوستشون داری رو اسم ببری،چقدر طول میکشید تا «خودت» رو بگی؟
کاش پیشم بودی.
از تو چشام میخوندی داد میزنم که دوست دارم.
از پشت این گوشی، فقط خداحافظی سردمو دیدی.
تو دقیقا برام مثل همون لحظه ای هستی که شارژم یه درصده و به موقع میرسم خونه و گوشیمو میزنم به شارژ؛ مثل خوشحالی پیدا کردن پول ته جیب لباسای پارسال ، مثل آخرین تیکه ی پیتزا ، اولین گاز برگر ، مثل بوی خاک بارون خورده ، مثل آخرین زنگ مدرسه روز چارشنبه ، مثل ذوق نخوابیدن شبی که فرداش میخوای بری اردو ، مثل استرس اولین قرار ، مثل قدم زدن رو ماسه های ساحل ، مثل بو کردن رز سفید ، مثل حسی که وقتی وارد مغازه لوازم تحریری میشی و یه عالمه چیزای قشنگ میبینی ، مثل حسای قشنگی که هر بار تجربشون کنی هیچوقت برات تکراری نمیشن و همیشه دوست داشتنین،مثل انتظاری ک با اومدنش ب پایان رسیده
مثل آهنگ قشنگی ک با هر بار گوش دادنش انرژی میگیرم
یه طوری همه چیز عوض شد که به یه سال پیش که نگاه میکنم انگار هیچ وقت جزیی از زندگیم نبوده . .
من خودمم نمیدونم چرا دارم واسه این زندگی پوچ و بیمعنی تلاش میکنم و دست و پا میزنم اما میدونم باید ادامه داد .
نمیدونم داستانش چیه، ولی خوشحالی آدمایی که دوستشون داری، حتی از خوشحالی خودتم بیشتر بهت میچسبه .