تو دقیقا برام مثل همون لحظه ای هستی که شارژم یه درصده و به موقع میرسم خونه و گوشیمو میزنم به شارژ؛ مثل خوشحالی پیدا کردن پول ته جیب لباسای پارسال ، مثل آخرین تیکه ی پیتزا ، اولین گاز برگر ، مثل بوی خاک بارون خورده ، مثل آخرین زنگ مدرسه روز چارشنبه ، مثل ذوق نخوابیدن شبی که فرداش میخوای بری اردو ، مثل استرس اولین قرار ، مثل قدم زدن رو ماسه های ساحل ، مثل بو کردن رز سفید ، مثل حسی که وقتی وارد مغازه لوازم تحریری میشی و یه عالمه چیزای قشنگ میبینی ، مثل حسای قشنگی که هر بار تجربشون کنی هیچوقت برات تکراری نمیشن و همیشه دوست داشتنین،مثل انتظاری ک با اومدنش ب پایان رسیده
مثل آهنگ قشنگی ک با هر بار گوش دادنش انرژی میگیرم
یه طوری همه چیز عوض شد که به یه سال پیش که نگاه میکنم انگار هیچ وقت جزیی از زندگیم نبوده . .
من خودمم نمیدونم چرا دارم واسه این زندگی پوچ و بیمعنی تلاش میکنم و دست و پا میزنم اما میدونم باید ادامه داد .
نمیدونم داستانش چیه، ولی خوشحالی آدمایی که دوستشون داری، حتی از خوشحالی خودتم بیشتر بهت میچسبه .
فقط اونجا که پوبون میگه: بیا حالم و خوب کن، چون میتونی، سین نمیکنی ولی داری میخونی !
سم بودن فقط اونجا ک وسط گریه خمیازت میاد
اصا تمام فاز و حس و همه چیو پرت میکنه ب کنار